|
من حرف زیاد دارم.حرفایی که توی یه وبلاگ جا نمیشه.اما..
اول یه داستان می ذارم اینجا .(نوشته ی خودمه از روی یه واقعیت )(قسمت اول) وقتی که برگه ی نتیجه ی ازمایشش در دستان سفید و کشیده اش قرار گرفت چشم هایش به دنبال نتیجه ی ازمایش در حدقه می چرخید. ـ متاسفم خانم.به خاطر یه مشکل که از دوران تولد باشما بوده و از طرفی نقص در رحم شما نمی تونید بچه دار بشید.هیچ وقت این امکان وجود نداره مگر این که خدا کمکی بهتون بکنه. وقتی با عجله به طرف خانه اش می رفت در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود فکر می کرد که واکنش حمید چه خواهد بود.وقتی در خانه را باز کرد بوی عطر خوشی در فضای خانه پخش شده بود.چند بار حمید را صدا زد وبعد بی حوصله روی مبل افتاد.نیم ساعت بعد حمید به ارامی بیدارش کرد - فرزانه ،فرزانه خانم،بلند شو دیگه.یادت رفته امروز چه روزیه؟یه روز خیلی قشنگ.اگه گفتی؟ فرزانه فکری کرد و بعد اه از نهادش بلند شد.حمید با چه ذوقی صحبت می کرد : ـ فرزانه،یادته اول ازدواج بهت گفتم همون ماهای اول یه دختر خوشکل مثل خودت باید برام بیاری؟خب فعلا که خبری از دختر خوشکلم نیست ولی ایشالله تا شیش ماه دیگه روز تولدت یه دختر خوشکلم می اد تو دل مامانش مگه نه؟ فرزانه با ناراحتی اه کشید - حمید من نمی تونم یه دختر برات بیارم. - اهای دختر شیطون.دلیل نمیشه چون ایرونی هستی من بیچاره رو مسخره کنیا.راست می گن افغانی ها ساده اند .اصلا منو بگو که اومدم تورو گرفتم. - حمید من شوخی نمی کنم.تو همیشه خیلی خوب بودی.همیشه بین همه ی مردای کشورت که اصلا نمی دونستند زن و بچه چیه درخشیدی . - اره دیگه.برای این که بشه زن نازنازی ایرونی رو نگه داشت تا قهر نکنه بره پیش مامان باباش باید نازشو کشید دیگه. - حمید.من نمی تونم بچه دار بشم.حوصله ندارم . - اهان.شوخی جدیده نه؟ببینم خانم خوشکله نکنه الان حامله ای و می خوای غافلگیرم کنی؟ فرزانه به ناراحتی سرش را پایین انداخت و به طرف اتاق خوابش رفت.حمید که گویا متوجه شد هبود گفت: - واستا فرزانه.جدی می گی؟ -من شوخی ندارم حمید.اونم سر همچین مسئله ای. - پس تو بیخود کردی که روز خواستگاری قبول کردی که برام یه بچه ی خوشکل بیاری. - حمید،چه حرفی میزنی.من مگه می دونستم که اینطوری میشه؟چرا ازارم می دی؟ - ساکت! تو می دونستی و خودتو به من انداختی تا از اون محله ی گدانشیناتون پاشی بیای خارج کشور. فرزانه زهر خندی زد.«دختر دهاتی؟هه! محله فقر نشین؟خارج کشور؟افغانستان و این مردای پستشو هم میشه خارج کشور فرض کرد؟» - حمید.داری اشتباه می کنی.اگه این موضوع ناراحتت می کنه من از زندگیت می رم بیرون. - خب ،برو بیرون .فکر کردی می ام نازتو می کشم می گم به پات می شینم عشق من؟برو گورتو از زندگی من گم کن.دو ساعت دیگه که بر میگردم اینجا نباشی. در با صدای بلندی بسته شد.فرزانه به طرف تلفن رفت تا با تنها کسی که داشت صحبت کند.خواهری که در یکی از محله های فقیر نشین تهران زندگی می کرد و اوضاع خوبی نداشت. - الو فرناز ،سلام .خوبی؟ - سلام.اره خوبم. فرزانه اندوهی که در صدای سرد خواهرش بود حس کرد و پرسید - چیزی شده فرناز؟تو حالت خوبه؟ - چیز؟هه،اگه بشه حال منو خوب دونست. یه استخون سالم تو بدنم نمونده فرزانه.خوشبحالت که گذاشتی رفتی اونجا. - چرت و پرت نگو فرناز.الهی من بمیرم برای زخمات خواهر جون.منم اینجا وضع خوبی ندارم.اگه بدونی چه موجودات بی فرهنگی هستند مرد هاشون.این سرنوشت ماست عزیزم..پدر معتادی که به زور ادمو شوهر بده بهتر از این نمیشه. - الکی ادای این ادمای بیچاره رو در نیار فرزانه. تو شوهرت ولش کنی برات غش می کنه. مواد رسون بابا بوده که بوده..فعلا که ادم شده نشسته سر زندگیش..دوروز دیگه دوتا بچه هم میاد و زندگیتون گرم میشه.ولی من.. - ولی تو چی؟فرناز ،چیزی شده؟ - اره چیزی شده.نمی دونی چقدر اذیت میشم وقتی این فردوس می اد خونه.همیشه یه تن لش مثل خودشو می کشه تو خونه و بعدم هروقت پول مواد نداشته باشه منو .. - تورو چی فرناز؟چی داری میگی؟ - بس کـــــــن،تو قرار بود بیای و منم ببری.ولی نیومدی و گذاشتی بابا هرکاری دلش می خواد با من و سرنوشت من بکنه. - فرنازم.خواهرم.باور کن منم وضعیتم بهتر از تو نیست. - هیچی نگو .من باید برم.فردوس اومد خونه .مردیکه تنه شل. پاق! فرزانه با ناراحتی سرش را روی میز گذاشت.چقدر بد بود که او در اینجا تا بحال خوش بود و خواهر بیچاره اش در ان جا زجر می کشید. و حالا هم که او به وضعی بدتر از خواهرش دچار شده بود. دقایقی بعد در باز شد و حمید وارد خونه شد. - این خانم اسمش لیلاست.از این به بعد اینجا زندگی می کنه.تو هم اینجا می مونی و کمکش می کنی .می ذارم اسمم تو شناسنامت باشه که اواره نشی .اونم به خاطر دوستی که با پدرت دارم.تو هم همینجا می مونی و به لیلا کمک می کنی. - حمید چطور تونستی عرض دو ساعت برای من جانشین پیدا کنی؟مردشو تو و پدرمو ببره.مردشو تورو ببره. فرزانه با عصبانیت به صورت حمید تف کرد - اوهوی دختر نازنازی ایرونی..لیلا خانم خیلی وقته که هستن..ماله دو ساعت و یه ساعت نیست.لیلا تازه از کویت برگشته.خستست.لیلا وسایلتو بده فرزانه.فرزانه میری توی اتاقی که ماله مهموناست.وسایل لیلا رو هم بذار تو اتاق قبلیمون. لیلا عشوه ای امد و به حمید نگاه کرد - ولی اون وسیله که ماله من نیست حمید جون. حمید به لیلا نگاه کرد و زیر لب چیزی گفت.فرزانه که می دانست جز خانه ی حمید جای دیگری را ندارد و می دانست با بیرون رفتن از ان خانه چشم مردان گرسنه به دنبالش است بغضش را فرو داد و به طرف اتاقش دوید. + نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387 7:58 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|