|
پديده شوم
و آسيب پذير فرار از خانه در جامعه ي ما رو به افزايش است. مسلمآ با وضعيت جامعه
ما، فرار دختران مشكلات فراوان بيشتري از فرار پسران دارد. آمار نشان مي دهد كه
فرار دختران نسبت به سالهاي قبل بيست برابر افزايش يافته است و تقريبا از هر پنجاه
نفر كه فرار مي كنند، ده نفر به خانه هاي خود باز ميگيردند و بقيه در بيراهه فرار
نابود مي شوند. اينان قربانيان افراد شوم و گرگ صفتي هستند كه گاهي اين شوم، جامعه
است! و گاهي پدر و مادر هاي شوم اند! شايد در
برخورد و نگاه اول به وقايعي كه هر كدام حاكي از حقيقتي تلخ در جامعه به اصطلاح
مدرن و متمدن بشر امروزي است كه اين واقعيت ها رو به افزايش، خود را پشت زرق وبرق
هاي مدهاي روز و پيشرفتهاي تكنولوژي مخفي كرده، در بيشتر اين موارد، هر انسان عاقل
و با منطقي ميگويد:" واقعآ حق داشته، اگر من هم جاي او بودم همين كار را
ميكردم." داستان
هاي واقعي كه از اين به بعد ميزارم، واقعآ كلمه به كلمشون حقيقت داره! پس سعي كنيد
از حقيقت فرار نكنيد! به جرم دختر بودن! شايد از
همه آدم هاي دنيا بدبختر من باشم، چون هر چي توي زندگي آدما دقت مي كنم، هيچ كس
مثل خودم نمي بينم، از همون اول كه چشممو باز كردم، توي دنيا كسي منو نخواست،
مادرم زن دوم بابام بود، بابام از زن اولش چهار تا دختر داشت، براي اينكه پسر دار
بشه، مادرمو ميگيره، زد و از شانس بد بچه اول مادرم هم دختر شدة كه اون دختر
بيچاره كسي جز من نبود، برام تعريف كردن كه يه شب بعد از به دنيا اومدن من، بابام
بغلم ميكنه و منو ميبره ميزاره پشت در حياط، توي چله زمستون، شايد هيچ كس باورش
نشه، اما واقعيت داره، تا صبح توي كوچه موندم، تا اينكه نزديك صبح يكي از همسايه
ها كه داشته مي رفته سر كار منو ميبينه و بغلم ميكنه بعدشم حدس ميزنه بچه واسه كيه
و در خونه رو ميزنه و منو به بابام ميده، شايد خواست خدا بوده كه توي دنيا باشم و
عذاب بكشم، از اتفاق اون شب جون سالم به در بردم، از همون اول اسم بد قدم و بدشگون
و نحس روم بود، از تموم دورا ن گذشته چيزايي كه يادمه،كتك خوردن بود و كار سخت،
آخرش هم با چشم تر سرم روي زمين ميزاشتم، حتي جاي خوابم از بقيه جدا بود، سر سفره
هم حق نداشتم بشينم چون بابام از من بدش ميومد، پشت سر من مادرم سه تا پسر براي
بابام آورد، اما بازم وضع من هيچ فرقي نكرد، هنوزم موجود اضافيبودم توي اون خونه،
از اون زن اول بابام گرفته تا دختراش، بابام و برادرم هم همگي عقده هاشون رو روي
سر من خالي ميكردند. هيچ كس به من محبتي نكرد، حتي مادرم، لباسام كه لباس كهنه
دختراي اول بابام بود، غذا هم كه ته مونده غذا اگه باقي مي موند. هميشه اگه مهموني
يا جشني مي خواستن برن، من هيچ وقت حق رفتن نداشتم، وضه بابام بد نبود، اما من
بدتر از فقيرترين آداماي شهر زندگي ميكردم. بالاخره
هر جوري بود روزا گذشتن و بزرگ شدم، اما هنوز بايد لباساي كهنه مي پوشيدم، هنوز هم
بايد تمام كاراي خونه خودمون و زن بابام رو ميكردم و بعدش غذا ميخوردم، ديگه عادت
كرده بودمع توي محلمون انگشت نماي مردم بودم، عده اي با دلسوزي، عده اي هم با
تمسخر نگام ميكردن، من گرسنه ميموندم چون دختر بودم، من لباسي نداشتم چون دختري
ناخواسته بودم، من آدم نبودم چون دختر بودم، من مهم نبودم چون دختر بودم، مادرم از
من دلسرد بود، چون باعث شده بودم اون اوايل بابام ازش دوري كنه، ديگه تنم به كبودي
عادت كرده بود، روزاي بدتر از اونم داشتم، اما چيكار بايد ميكردم؟ كاري نميشد كرد.
آرزو داشتم يكي از شما جاي من بوديد تا ميفهميديد! يه روز زمستون درست يادمه رفته
بودم نون واسه ظهر بگيرم، كفشام سوراخ بود و آب بارون تمام كفشامو پر كرده بود، به
سختي راه ميرفتم. نزديك كوچمون كه رسدم،يكي از همسايه ها صدام زد، وقتي نگاش كردم
ديدم يه جفت پوتين برام آورده و گفت، بگير بپوش، شايد از سرماي شديد بود كه گرفتم
و پوشيدم، بعدشم رفتم خونه، وقتي بابام پوتينا رو ديد، افتاد به جونم اونقدر زد كه
بي حال افتادم! يه شب
بابام موز خريده بود، يادمه! هميچ وقت يادم نميره، هرگز! همه تو اتاق نشسته بودن و
من هم براي انداختن سفره رفتم تو اتاق، بابم به همه موز داد، دختراي اولشو خيلي
دوس داشت، بين زناش نشيت و همه موز خوردن و من، نگاشون كردم! هرگز بو و عطر موزي
كه تو اتاق پيچيده بود رو فراموش نميكنم! با وجود
سه تا پسر تو خونه، من بايد ميرفتم نونوايي، يه بار نونوايي شلوغ بود و دير نوبت
من شد، وقتي برگشتم خونه بابام منو بست به ستون زيرزمين و انقد منو زد كه بيهوش
شدم. از تمام بدنم خون ميريخت. شايد بايد ميمردم! از سخت جوني خودم تعجب ميكردم!
خدا چه طاقتي به من داده بود! سه روز اونجا بسته بودم! يه روز
وقتي داشتم اتاق زن بابامو تميز ميكردم، يكي از لباساي دخترها رو پوشيدم و كمي
پوال برداشتم و از خونه زدم بيرون! اولين بار
بود كه احساس رهايي ميكردم! فكر ميكردم اين بيرون كسي به خاطر دختر بودنم اذيتم
نميكنه، اما نه... اينجا همه دخترا رو اذيت ميكنن!!! تا شب تو
يه پارك نشستم و بعد يه دختر اومد و ازم پرسيد كه فرار كردم، و بعد هم منو برد تو
يه خونه بزرگ كه هشت تا دختر ديگه هم اونجا ب.دن، همه آزايش كرده بودن و لباساي
خوبي پوشيده بودن. با من برخورد خوبي داشتن! فهميدم كارشون چي بود. اونا هم مثل من
قرباني خودخواهي شدر و مادراشون بودن! مجبور بودن واسه اينكه گرسنه نمونن، كاركنن،
خود فروشي!!! هر شب چند
تا مرد ميومد تو خونه و دخترا از اونا پذيرايي ميكردن! يه شب زن صابخونه كه پنجاه
سالش بود، برام لباس كوتاه و قشنگي آورد و به دخترا گفت آرايشم كنن! اونشب يه پسر
جوون اومد تو خونه و تاصبح با من بود! اشكام مدام ميريخت! اما بايد چيكار ميكردم؟
وقتي پدر ومادرم اينكارو باهام كردن، چي بهتر از اين انتظارمو ميكشه؟ يه چند
وقت گذشت منم شدم يكي مثل اونا! مجبور بودم بمونم، اونجا لااقل غذا و جاي خواب
داشتم و مثل يه عروسك بودم! چيزايي ديدم كه هيچ وقت نديده بودم، كه فكر نميكردم
اصلا وجود داشته باشه، كارايي كه هيچ وقت نكرده بودم! خوابيدن
تو يه همچين جايي شرف داره به يه شب خونه بابام، تنها گناه من اين بود كه دختر
بودم. ديگه هيچ وقت به خانوادم فكر نكردم. اما جاي زخم هايي كه بهم زدم هنوز روي
دلم سنگيني ميكنه! ميدونم آينده خوبي ندارم، ميدونم آخر راهم به ناكجاآباد ميكشه
اما.... -------------------------- اما وقتي
پدر و مادر آدم ندونن چجوري با آدم رفتار كنن، چه توقعي بايد داشته باشيم؟ اين حد
شديدش بود اما درجه هاي كمتر ا زاينم زمينه هاي فرار رو درس ميكنه! اگه ما
آدم درستي بار بيايم، بچه هامون هم درس بار ميان، وقتي والدينمون بدن، مارو هم بد
ميكنن وجامعه بد ميمونه! راه فراري نيست! + نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 5:24 بعد از ظهر توسط سمانه |
|