|
دو سال گذشته بود. او بزرگ شده بود و بیش از بزرگیش احساس بزرگی میکرد. چون بزرگ شده بود. کار بزرگی کرده بود. بزرگ شدن کار آسانی نیست. او توانسته بود. چون «او» از اول «او» نبود. در ابتدا «آنان» بودند و حالا او شده بود. او بزرگ شده بود. فهم و آگاهی بزرگ میکند و استقلال و آزادی خواستگاهش است چون آزادی همچون شادمانی یک قدرت است. خواستگاهش آزادیست و امیدش آبادانی است. از ابتدای تولد اینچنین پخته نبود و حال که بزرگ شده بود و پخته شده بود میفهمید. خیلی چیزها میفهمید. او نه تنها بزرگیش را بلکه ماهیتش را مدیون آگاهیش بود و در این دو سال بود که آگاه شده بود و فهمیده بود و دیگر نه میترسید و نه میلرزید و نه کوچک بود و غمگین! او میدانست که بزرگ شدن در گرو حرکت در راهیست که کسی در آن پای نمینهد! او میدانست که هیچ کس زن زاده نمیشود بلکه در طول زمان بدل به زن میگردد. حال بزرگ بود و شاد بود و قوی بود و میدانست. و چون حقیقت را میدانست دیگر تنها یک مونث نبود! آری... آنان به یک حلقه محکم درآویخته بودند و «او» شده بودند و او... بزرگ... زیبا... قوی و آگاه بود! اکنون درمی یابی که چرا سر فرود نیاوردم دیگر فریاد برنیاورم و پریشان نگردم و به صدایی بلند سخن نگویم زین پس هرگاه گذر مرا به تماشا بنشینی در خواهی یافت که مایه ی غرورت خواهم بود پس ببین که چگونه راه رفتنم پیچش گیسوانم و انگشتان دستم انعکاس نیاز من به مراقبت از خویش است زیرا اکنون بدل شدم به موجودی که نمیتوان چشم بر آن بست «پدیده مونث» و همین است نام من «پدیده مونث»
تولد شیرینت مبارک!
*بدلیل مشکلات کمی دیر شد. شرمنده! + نوشته شده در جمعه 6 آذر1388 1:11 بعد از ظهر توسط سمانه |
هوووم! خب نتایج تا مقدار زیادی قابل قبول میباشد. ولی من همچنان در تفکرم که اون شصت و نه نفر را چگونه میشه بیدار کرد. مهم نیست پسر باشند یا دختر! اشتباه هر کدومشون بر ضد جامعه عمل میکنه! نظر سنجی وبلاگ عوض شد. لطفا شرکت کنید! پ.ن: ممنون از مدیر محترم مهد کودکی که بعد از مطالعه مطلب قبلی (رنگ صورتی) رنگ قالب وب مهد کودکشون را عوض کردند! کار بزرگی کردید + نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 5:49 بعد از ظهر توسط سمانه |
اخظار: روانشناسی رنگ ها یکی از علوم ثابت شده در جهان میباشد. لطفا آن را جدی بگیرید! رنگ ها وقتی به سمت تیرگی میروند. عموما نیرومند میشن. رنگ قرمز با
تیره شدن خاصیت هاش افزایش پیدا میکنه و درست برعکس اگه بهش سفید اضافه بشه کاملا
ویژگی مثبتش عوض میشه وتبدیل میشه به رنگ صورتی! رنگ صورتی رنگ شکسته! رنگ احساساتی گری میباشد! مجاورت یا هواداری
از اون باعث یکسری بی منطقی در رفتار و احساسات میباره! توان ذهنی بر یادگیری رو
متوقف میکنه! صورتی ضد آموزشه! که متاسفانه چندین ساله در مراکز پیش دبستانی ما
از این رنگ برای فرم بچه ها استفاده میشه و یا به عنوان یه رنگ لطیف و جذاب در
محیط آموزششون از اون استفاده میشه. این رنگ باعث میشه استدلال شخصیتی کودکان از
بین بره! رنگ صورتی باعث حذف هویت شخصی میشه! واین بسیار خطرناکه!! احساساتی بی وقت! احساس شکست! ضد جمع بودن! ضعف نیروی جسمی!
پریشانی ذهن! ایجاد رویاهای کاذب! و ده ها خاصیت منفی دیگر که یکی از دیگری بدتر
هستند!! کسی که رنگ صورتی رو دوست داره یا در اطرافش زیاد از اون استفاده
کرده، در خانواده اولین نسیمی که بوزد، طرفدار صورتی است که سرما میخورد!! بی
مقاومتی به وجود می آورد. بیماری های عفونی در طرفداران صورتی به سرعت ریشه
میگیرد. طرفدار صورتی مدام گرفتار ضعف جسمیست. زود خسته میشود! زود احساس
ناامیدی در او شکل میگیرد. معمولا نسبت به بیگانگان نوعی بدبینی دارند. تنها در یک
گروه سه تا پنچ نفره دوستان خیلی نزدیکی دارند که با اونها گفتگو های تکراری انجام
میدهند. میل به رشد و تکاپو و میل به دگرگونی در اونها کاهش پیدا میکنه! رنگ صورتی ضد حافظه گفتاریست. پس خود به خود ضد اندیشه است! خب... شاید بعضی بگن چرا اینها رو در این وبلاگ نوشتی؟ قصد من بیان
یکی از ناهنجاری های اجتماهی بود که متاسفانه... متاسفانه در سن ده الی دوازده سالگی استفاده از این رنگ در بین
دختران جوان افزایش پیدا میکند. اگر از اون استفاده بکنند ریشه میگیرد و به طرز
موزیانه ای تا سالهای بعد زندگی اونها تا حدود میانسالی اونها رو همراهی میکند! بله این جنس مونث جامعه
است که معمولا به رنگ صورتی تمایل نشون میده و دلایلی که در بالا گفتم فکر میکنم
اونقدر کافی باشه که اگر نخوایم همه دلیل خیلی از مشکلات بدونیم. باید نصف قابل
توجهی از مشکلات رو به این رنگ نسبت بدیم! احساسات گرایی... بی تفاوتی نسبت به سرنوشت... عدم تعقل! اینها
چیزهاییست که چون فتنه بین ما شیوع پیدا کرده و کاری نمیشه کرد جز اینکه با دست
خودمون از بین ببریمش! البته همه دختران به رنگ صورتی گرایش ندارند_وبرخی مثل من و نگین
از این رنگ متنفرند:D_
و این خیلی خوشحال کننده است. در این بین باقی میماند دو دسته دختر دیگر: 1. کسانی که در تزئینات زندگی،اتاق،لباس و غیره از این رنگ بهره
میبرند که در خطر بزرگی هستند و پیشنهاد میکنم خیلی سریع با تغییر دکوراسیون و یه
خونه تکونی خودشونو از این بیماری نجات بدن! مخصوصا خانم هایی که بچه کوچک دارن و
در سیسمونی یا تهیه لباس بچه بیچاره از این رنگ استفاده میکنند. لطفا آینده بچه رو
نابود نکنید! 2. کسانی که این رنگ را دوست دارند که متاسفانه اینبار سلیقه شان
آنان بیچاره کرده است! به این دوستان پیشنهاد میکنم با تند کردن رنگ صورتی کم کم قرمز
را جایگزین این رنگ بکنند و نه به این رنگ فکر کنند و نه به کار ببرند! و در آخر اینکه، هواداران
صورتی در اواخر زندگی خود طرفدار بنفش هم خواهند شد که گویا از چاله بیرون آمده و
به سیاهچال افتاده اند! صمیمانه تمنا دارم این مطلب کاملا علمی را جدی بگیرید و اون رو به
هر دوستی که نگران زندگی او هستید گوشزد کنید! زندگیتون شیرین و بی صورتی! با استفاده از سخنان دکتر بهرام کلغورنیا! + نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388 0:26 قبل از ظهر توسط سمانه |
تذکر: دوستان این آپ
توسط افراد شخیصی چون جناب سقراط، افلاطون و ارسطو میباشد پس لطفا با توجیه های
زیبایتان به آنها دهان کجی نکنید! - جنس انسان حیوان
است! دوست عزیز این سخن را
هرگز فراموش نکن! پس اگر روزی کسی رد شد از کنارت و به طرز غلیظی به تو
گفت:«حیوووون!» لطفا به دل نگیر و فقط بدان که او جنس تو را صدا کرده است.:D تا دیروز خیال
میکردیم جنسمان مونث است ولی امروز فهمیدیم که فلاسفه معتقدند که جنس ما حیوان
است. خدا بیامرزدتان... خب زودتر میگفتید!! - انسان، نوع سافل یا
نوع حقیقی یا نوع الانواع است و دیگر از لحاظ امور ذاتی قابل تقسیم نیست و این که
ما انسان را به مونث و مذکر، نژادهای گوناگون، ملیت های مختلف، مسلمان، بودایی،
زرتشتی و جز آن تقسیم میکنیم همه تقسیم به عرضیات است! بعله... باید بگم که
عرضیات در منطق در حد بوق هم ارزش ندارد. زیرا امور ذاتیست که قوام دهنده و سازنده
انسان است و ماهیت یک انسان را میسازد و امور عرضی ویژگی مستقلی نیست و قائم به
چیز دیگریست! ای کاش در قانون
اساسی ما هم سخن این عزیزان ثبت میشد و ما به حکم مونث و مذکر یکدیگر را داخل
دایره های بسته نمیگذاشتیم که حال با مرور زمان تا این قدر از هم فاصله بگیریم که
اگر یک میلی متر به هم نزدیک شویم همدیگر را میخوریم و از هم میترسیم! این فاصله است که چنین
به روز ما آورده است. جوانان به هم گرایش غیر منطقی دارند و غریزه جنسی بیداد
میکند و جامعه ناامن است و به قول دوستی بالای شصت درصد اد لیست مسنجرمان را جنس
مخالف پر کرده است! ما یکی هستیم...
انسانیم و نوع سافل! یعنی بیش از این قابل تقسیم به شاخه های مختلف نیستیم!
نمیتوانیم انسان را به دو شاخه مذکر و مونث، قوی و ضعیف، برتر و پائین تر، عاقل تر
و نادان تر، منطقی و غیر منطقی، توانا و ناتوان، آنتی پسر و آنتی دختر، زیبا و
زشت، و... تقسیم کنیم! منطق این اجازه را به
ما نمیدهد!! بیایید خود را اصلاح
کنیم. ما میتوانیم «یه انسان!» + نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388 9:20 بعد از ظهر توسط سمانه |
یکی از مزایا یا معایب یا هرچیز که اسمش رو میذارید ِ دختر بودن اینه که همیشه شصت نفر آینه به ! :D دست ، فاطمه کچل سرشو میبست حالا یعنی چی ، یعنی این که خدا نکنه روزی
روزگاری مسلمون نشنوه کافر نبینه خدا به سر گرگ بیابون نیاره ، یه دختر
بخواد تصمیم بگیره ! هزار تا وکیل وصی پیدا میکنه . بابائه از اونور تز
میده ، داداشه از اینور تز میده ، مامانه یه تز دیگه میده ، عمه و عمو و
خاله و دایی و نوه خاله پسر عموی همسایه ( ! ) هم یه تز میده ، حالا اگر
دوست پسر هم داشته باشه که واویلا ! اگر چهار تا دوست ِ دیگه هم داشته
باشه که دیگه واویلا تر بیا و ببین ! چنان محشری به پا میشه که خود ِ
فاطمه کچل ِ مذکور میمونه که شگفتا ! من چقدر خاله خانباجی داشتم بعد
تا دهنشو باز میکنه که بگه نظر من ...یک میلیارد و دویست میلیون و صد و
بیست و دو ارتش ( کپی رایت بای سوسکی مانکن :دی ) جفت پا میرن تو حلقش که
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ، تو نمیدونی این جامعه
خونخواره جیزه ، میخوردت :Dبعد اینجا فاطمه میمونه و سر کچلش که مثلا میخواست به سلیقه خودش ببندتش تا حالا به این نکته توجه کردید که
اکثر عروسکا ، نود درصدشون منهای اونایی که حیوانات ِ اهلی و وحشین ،
دخترن ؟ یا توجه کردید که طبق قوانین شرعی و عرفی دختر باید بره بمیره ؟
توجه کردید که دختر حق تصمیم گیری نداره ؟ البته خوبیش اینه که چون دخترا
موجودات ظریف و لطیف و مامانی ئی هستن و خیلی هم گوگولین و نازک نارنجی واسه همین همیشه چل پنجاه نفر آدم دنبالشون راه میفتن تا
اگر ( زیاد این اگرو جدی نگیرید ! ) در امر خطیر تصمیم گیری به مشکل
برخوردن :Dبلافاصله براش تصمیم بگیرن و خودش عملا چیز بشه به قلم: آرمینای فقید!! (ادامه مطلب فراموش نشه!) + نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388 7:25 بعد از ظهر توسط سمانه |
یک دختر خانوم خوشگل و مودب رو در نظر بگیرین، تیپ زده و واسه دل خودش کلی خوشگل کرده و میخواد بره بیرون خرید کنه! خلاصه این دختر خانوم 16- 17 ساله، بعد از اینکه نیم ساعت جلوی آینه وقت تلف کرد، کیفش رو برمیداره و از خونه میره بیرون سر
کوچه اولین تاکسی که میرسه سوار میشه، راننده که یک مرد پنجاه ساله اس،
بدون توجه به موهای سفیدش، آینه رو به سمت دختر خانوم برمیگردونه و شروع
میکنه به چشم چرونی کردن! دختره که متوجه حرکات مرد شده، کلی حرصش میگیره
که کاش آرایش نمیکرد. خلاصه یه کم میترسه و مجبوری از ماشین پیاده میشه. خلاصه
این دختر خانوم بعد از کلی دنگ و فنگ میرسه به جایی که میخواست خرید کنه،
از قضا داداش یکی از دوستاش رو میبینه و پسره که خیلی باادب بوده،
محترمانه جلو میاد و با دختر دست میده و شروع میکنه به حال و احوال کردن!
دختره هم اول یه کم هول میکنه اما سعی میکنه با روی خوش جوابشو بده. - چقدر حرف میزنی تو پسر! الان یه آشنا منو تو خیابون ببینه چه خاکی به سرم بریزم! بعد من چجوری ثابت کنم تو داداش دوستمی!!! همون لحظه تو خیابون رو در نظر بگیرین، یک ماشین پژو نقره ای پشت چراغ قرمز مونده، یک خانوم مسن که آرایش غلیظی کرده، تقریبا دماغش رو چسبونده به پنجره ی صندلیش و داره بیرون رو نگاه میکنه! - ستاره بخدا دنیاس! ببین! دختر خانوم هجده نوزده ساله ای که عقب نشسته کمی وول میخوره و به پنجره نزدیک میشه تا دختر رو ببینه! - وای مامان راست میگی ها! داره با یک پسره حرف میزنه!! حالا شاید آشناس! دختر با حالت زننده ای ذوق میکنه و میخنده! زن مسن بازوی شوهرش رو که پشت فرمون نشسته تکون میده و میگه: - باقری ببین! دختر مهلا داره با یک پسره حرف میزنه! چه هرهر کرکری هم میکنه! چراغ سبز میشه و ماشین راه میفته، ستاره خانوم که عقب نشسته بود، پوزخندی به خاطر حرف های باباش رو لبش میاد و همون لحظه اس ام اسی رو سند میکنه با این مضمون: " akhe alan pishe maman babam hastam, nemitunam sohbat konam! barname farda ke sare jashe na? man be babam goftam tavalode doostame. una bavar kard hehe! lol" همون لحظه گوشی زن مسن زنگ میخوره، زن گوشیش رو از تو کیفش بیرون میاره و شروع میکنه به صحبت کردن: - الو؟ سلام نازی جون. خوبی؟ قربونت. نه بیرونم نمیتونم بیام مگه کیا هستن؟... بگو چی شده؟ دختر مهلا رو دیدم با یک پسره دست به گردن همدیگه (!!)... آره بابا، به جون خودت اگه دروغ بگم! یه هرهری هم میکرد که بیا ببین! آره عزیزم... باشه میبینمت. فعلا! بیست کیلومتر دورتر، زنی که اسمش نازی بود، گوشی تلفن رو قطع کرد و رفت پیش مهمون هاش! - ای بابا چرا چایی تون رو نخوردین؟ سرد شد که! بزار برم عوضش کنم. .... دنیا تو مهمونی نشسته و داره با دختر عموش ستاره گپ میزنه، زن عموش که زن مسنی هست میاد کنار دنیا میشینه و میپرسه: - خب دنیا خانوم... خوش میگذره؟ دنیا با لبخند جواب میده: - بله زن عمو خیلی ممنون! دنیا که گیج شده بود سعی میکنه فقط لبخند بزنه. همون لحظه مهلا، مامان دنیا وارد آشپزخونه میشه که کمی آب بخوره، مهناز که داشت میوه هارو مرتب میکرد، به محض اینکه چشمش به دختر خالش میفته، میوه ها رو ول میکنه و میره نزدیکش و سعی میکنه یه جوری سر بحث رو باز کنه! - مهلا جون چه خبرا؟ چرا با دنیا دیگه به من سر نمیزنین زیاد! مهلا
سری تکون میده و بدون اینکه آب بخوره از آشپزخونه بیرون میره. دخترش با
جمعی از دختران دیگه نشسته بودند و به مسئله ای میخندیدن! مهلا لحظه ای
دلش برای دختر خوشگل و ظریفش ضعف رفت. مهلا حتی زحمت صحبت کردن با دخترش را هم به خودش نداد به قلم: نیلوفر (ادامه مطلب فراموش نشه!) ادامه مطلب + نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388 4:9 بعد از ظهر توسط سمانه |
سلام بیاید یه بار هم که
شده راه رو درست و کامل انتخاب کنیم. هر دم صحبت از نامردی هاییه که در حق زن ها
میشه و از حقوق نداشته زن صحبت میشه و مشکلات سر راه زن حرف به میان کشیده میشه
و... و با همه این کارا
فقط زیادترش میکنیم. فقط با نوشتن اونها جذبشون میکنیم به سمت خودمون و خواننده
هامون و مغزشون پر میشه از اونها و بهش فکر میکنن و قانون جاذبه رو هم که میدونید؟
جذبش میکنن سمت خودشون و نا حقی ها زیاد تر میشه در حقمون! نباید وبلاگی ایجاد
کنیم که داره در مورد حقوق نداشته زنان صحبت میکنه... در مورد فلاکت و بدبختی و
ناعدالتی. بیاید از حقوق زنان
صحبت کنیم. حقوقی که حق یک زنه و زن مالک اونه... بسه بدبختی ها رو
آینه کردن جلو خودمون و دیگران. به اندازه کافی شاهدش هستیم و میدونیم. بیاید عامل شیوع
بیماری ناعدالتی نباشیم. فکر مثبت ایجاد کنیم و مغز مخاطبو از مثبت ها پر کنیم و
اینجوری لااقل یک قدم در جهت پیروزی و عدالت برداریم. من یک دختر فمینیستم!
مدافع حقوق واقعی یک زن... حق یک زن و مقام واقعی یک زن... من میتونم فرهنگ سازی
کنم. من باید فقط از تونستن حرف بزنم. نباید منفی ها رو جذب کنم. من میتونم! + نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388 7:7 بعد از ظهر توسط سمانه |
باز از اون روزایی
بود که دختر، به قول مامانش زده بود به سرش! بازم کم آورده بود. دلش میخواست از
شدت فلاکت سرشو بکوبه به ستون... یا شاید میتونست ستونو از جا بکنه و بکوبه تو
سرش! در کمدشو باز کرد و
چادر مشکیشو بغل کرد؛ البته نه اونقدر صمیمانه! در اتاقشو باز کرد. تمام نفرتشو
جمع کرد و چادرشو پرتاب کرد جلو پای مامانش... - نمیخوااام... زندگی
از پشت چادر سیاهو نمیخوام. نمیخوام فقط چشمام نظاره گر دنیا باشن. مگه یه آدم
چقدر عمر میکنه؟ مگه چقد جوون میمونه؟ نمیخوام آرزوهامو با خودم چال کنم...
نمیخوام مثه آدم های احمق و عقب مونده زندگی کنم... چشماش پر اشک شده بود
و صداش اونقد میلرزید که نمیتونست درست صحبت کنه. سر تا پا میسوخت... از خشم!
مامانش از بالای عینک نگاش میکرد. با لحن سردی که میخواست نشون بده خیلی منطقیه
زیر لب در حالیکه نگاشو دوباره پشت روزنامه قایم میکرد گفت: - باز زد به سرت؟ جمع
کن چادرتو... دلش میخواست به سمت
مامانش حمله کنه و... - تو هیچ وقت برات
سوال پیش نیومده که چرا تو این دنیا به این بزرگی فقط ما و چند تا کشور خز تر از
خودمون حجاب داریم؟ چرا داریم تافته جدا بافته بازی در میاریم؟ منم میخوام روزای
گرم تابستون بدون ترس اینکه زیر چادر بخارپز بشم برم بیرون... میخوام تو پارک بدوم
و والیبال بازی کنم. چرا چادرو به من تحمیل کردید؟ دیگه اشکاش از شدت غم
یا بی منطقی حاکم بر جو رو گونه هاش ریخته بود. مامانش روزنامه رو انداخت اونور و
با خشم به دخترش نگا کرد. - شرم نداری این حرفا
رو میزنی؟ فرهنگ این خونه چادره... تا وقتی تو این خونه هستی باید طبق میل ما
باشی. نمیتونیم آبرومونو به خاطر کوته فکری های تو به حراج بزاریم. همونطور که اشک
میریخت پوزخند زد و شوری اشکاشو چشید. - چرا ابروتونو وصل
کردید به چیزی که انقد راحت میشه باش شوخی کرد؟ به من چه ربطی داره که تو و بابا
چه عقایدی دارید. من نمیخوام اینجوری زندگی کنم. یادته تو مسابقات استانی شنا اول
شدم و معلمم گفت اگه کشوری شرکت کنم حتما اول میشم؟ چرا وقتمو نزاشتم روش... چون
مقام اول آوردن اینجا به چه درد میخوره وقتی به خاطر حجاب و مصونیت نمیتونم از مرحله
کشوری بالاتر برم؟! مادرش دیگه از کوره
در رفت. از جاش بلند شد و در حالیکه با انگشت بهش اشاره میکرد گفت: - ببین... خودتو به
در و دیوار نکوب! فمینیستی؟ باش! بخوای نخوای ناموس منی. کسی به یه پسر تجاوز
نمیکنه ولی تو دختر این خونه ای... الان هم کم عقل تر این اینی هستی که حالیت بشه.
بزرگ که بشی میفهمی... دختر نذاشت دیگه ادامه
بده، داشت خفه میشد. - من چطور ناموس توئم
وقتی تو خودت ناموس یکی دیگه ای؟ چرا آسمون ریسمون میبافی؟ بگو من بی منطق و کهنه
پرستم و میخوام تو رو بکشم! حالمو بهم زدید... تو و بابا! با این چادر حالمو از
اسلام هم بهم زدید. صبر نکرد تا واکنششو
ببینه. به سمت اتاقش رفت و در رو اونقدر محکم بست که اگر شیشه ای بود حتما خورد
میشد. یکراست رفت سمت پنجره و بازش کرد. نسیم خنکی بین موهاش
وزید. نسیمی که تا به حال مجوز وزیدن به اونجا رو نگرفته بود! + نوشته شده در شنبه 27 تیر1388 8:49 بعد از ظهر توسط سمانه |
زن کنارم می نشیند٬ محکم می کوید روی پایم [یعنی باهم صمیمی هستیم] و
با لحنی کمی بی خودی شاد می پرسد: «دیگه چططططوری؟» اگر جای او بودم
"دیگه" را حذف می کردم٬ محکم می کوبیدم روی ران طرف و با لحنی الکی شاد٬
یک "چه طوری" خالی می گفتم و انرژی ام را با کلمه های اضافی هدر نمی دادم
یا دست کم می گذاشتم انرژی ام به شکل جالب تری هرز رود٬ مثلاْ یک دور روی
ران چپ و یک دور روی ران راستش می کوبیدم که صمیمیتمان قرینه شود. دلخوشی زن در آستانه ی نیم قرن سالگی در چیزهای کوچکی خلاصه می شود.
یکی از دلخوشی هایش همین است که دم به دقیقه روی پای دوست های زیر ۲۵ سالش
بکوبد و "دیگه چطططوری" های غلیظ بگوید و همیشه از حالشان باخبر باشد. یا
عکسی در حال حلقه کردن دود سیگار کمل بگیرد و برای عکاس یا دوربین عکاس یا
بیننده ی عکس های عکاس ماچ بفرستد و با دختر پسرهای زیر ۲۵ سال راجع به
موسیقی دهه ۸۰ حرف بزند و از عشقش به شاملو و حمید
مصدق بگوید و علاقه اش به سارتر و بکت. در مهمانی ها راک اند رول برقصد٬
شعر بگوید و اس ام اس های بامزه را برای بقیه فوروارد کند. ۷ سال پیش شوهرش را لولوی مو قرمز با سینه هایی بزرگتر برد و حالا او
مانده و آپارتمان اجاره ای و مبلمان فرفورژه و تخت خوابی دو نفره٬ که مدت
هاست سمت راستش کت شلواری مسطح خوابیده. کت شلواری بی جسم. امروز او مانده
و چند دوست لولو زده ی هم سن و سال و عشق جوان ترها و کلی حسرت که چرا آن
موقعی که می توانست... نتوانست. سال ها پیش عاشق شده بود. عاشق مردی با انگشت های کشیده٬ شبیه چوب شور.
مردی با صدای خشن خش دار. کسی که خوب می نوشت و خوب ساز می زد. مرد هم عاشقش بود. عاشق فاصله ی زیاد بین چشم و ابروهایش٬ عاشق وقتی که
با ناخن های بلندش پشت او را می خاراند٬ عاشق طرز نگاهش از پشت فنجان
چای. اما این ها کافی نبود. زن هیچ وقت به او نگفت جوری عاشقم باش که انگار هیچ نوش آفرینی نیست.
اما می خواست جوری عاشقش باشد که انگار هیچ نوش آفرینی نیست. و هیچ لیلی و
شیوا و ترانه و نازنینی. همه بودند. عشقی نبود. + نوشته شده در جمعه 26 تیر1388 4:43 بعد از ظهر توسط سمانه |
|