|
خب گفتم یه بار به جای نظرات اینجا جواب بدم چون چندین بار یه جواب رو میدم باز یکی دیگه مییاد همونو میگه !!!
اینم واسه این می زنم که بدونید واسه خواننده های وبلاگ و دوستانی که نظر می دن حالا فحش باشه یا دفاعیه ارزش قائلم ... در جواب ابی (نظرش تویه ارسال قبل هست خواستید مطالعه کنید ) : ببین ما
هم نمیگیم ما حق و حقوق اضافی می خوایم ! ما یه سری حقمونو میخوایم که هر
انسانی بهش نیاز داره به قولی حقوق انسانی هستش ... وقتی من میگم نمیخوام
کسی واسه مدل موم تصمیم بگیره واسه حجابم واسه آزادیم واسه احساسم ...این
اضافه خواهی نیست ... وقتی من می گم زن و مرد هر دو مالک فرزندشونن ولی
قانونم میگه فقط مرد قیم فرزندشه و من میگم این طور نباید باشه این زیاده
خواهی نیست ... "اگر مریکه زن و بچش رو کشه خب اون مشکل داره و مریضه. خیلی زنها هم مشابه این کارها رو کردند." آره خب ولی آدم مریضو کجا نگه می دارن ؟ تویه خونه ؟ بنی آدم اعضای
یکدیگرند ! باید یه قانونی وجود داشته باشه که از اون بچه ی معصوم از اون
مادر حمایت کنه ... نه اینکه همش ترس و ترس و ترس باشه ! "الان هم که 3 وزیر زن داریم. کلاتونو بندازین هوا. گرچه سپردن مملکت به زنها کار درستی نیست." همون زن ها هم یر دسته چند تا مردن پس عملن نیستن ! الان که مملکت دست
مردا بوده چه گلی به سرمون زدن که تو میگی سپردن مملکت به دست زن درست
نیست !؟
"راستی وبلاگ فمینیستی چرا پسر توش عضوه؟ ستون پنجم دارید؟" اینو دیگه باید خودشون جواب بدن که دوست داشتن عضو شن ... سهراب و بقیه پسرا اگه خواستید بگید چرا همین جا بگید من نمیدونم چرا ! در جواب دوستانی که لینکمون کردن و میگن ما لینکشون نکردیم ...خب فعلا
بنا به دلایل درسی زیاد وقت نمی داریم ولی سعی می کنم لینک کنم اونایی که
گفتن ولی خب اگه دیر شد دیگه دلخور نشید... عارفه : چند تا پست قبلی رو بخون ( چند نفر آیینه به دست فاطمه کچل سرشو می بست ! )می خندی هوارتا !) لعیا: "من اصن نمی فهمم ما هیچ انگی به شما نمیزنیم ... یه نگاه به ارسال سمان بنداز ...گفته
حجاب اختیاری باشه نه اینکه چادر بده . نه من نه سمان نه هیچ کس دیگه تو
این وبلاگ نظراتمون رو به دیگری غالب نمی کنیم . مثلا سمان به چادر اعتقاد
نداره ولی من موافق حجابم ... و یه جوابیه کلی به همه ی خواننده ها ... لطفا می خواید نظر بدین از
روی منطق نظر بدید نه یه سری فحش بارمون کنین ... در هر صورت نظر هر کس
ارزشمنده . منم مثه همتون مسلمونم پس انگ کفر به کسی خوب نیست بچسبونین !
ول در هر صورت حتی اونایی که توهین کردن من با زبون خوش باهاشون صحبت کردم
چون حتی واسه توهینای بقیه هم ارزش قائلم ...
* از این به بعد بعد از هر چند ارسال یه جوابیه به نظراتتون می ذارم ( همونایی که جوابش رو تویه خود نظرات هم میدم) ... بنا به درخواست دوستان البته *اشتباه نشه ها ! اون قسمت های داخل کتیشن تظرات خواننده ها هست زیرش نظریه که من دادم ! + نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388 10:31 قبل از ظهر توسط نگین |
محسن مالجو - مادر محبوبه هنگامی متوجهی تجاوز جنسی همسرش به دخترشان شد که محبوبه حامله شده بود. پدر خانواده با شناسنامهی همسرش محبوبه را در بیمارستان بستری کرد تا وضعحمل کند. مادر محبوبه چهارده سال است که فرزند معلولِ همسر و دخترش را نگهداری میکند. پدر محبوبه که بعد از مدتی حبس از زندان آزاد شده است حالا هر سه دختر خود را مورد آزار و تجاوز جنسی قرار میدهد. مادر از ترس این که مبادا دختران دیگرش هم مورد آسیب واقع شوند شبها نمیتواند بخوابد و دائماً مراقب رفتارهای همسرش است. اما، با وجود همهی این مشکلات و ترسها و کتکخوردنها و زندانیشدنها، مادر به خاطر تنهایی، بیپناهی و مشکلاتش حاضر به جدایی از شوهرش نبوده و با این وضع کنار آمده است، حتی زمانی که همسرش محبوبه را به بیمارستان میبرد و در رَحِم دخترش دستگاه ضدبارداری میگذارد. کانون زنان ایران + نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388 6:42 قبل از ظهر توسط نگین |
دانشگاه رو تازه تموم کرده بود و دنیا رو در برابر خودش می دید ؛ بزرگترین هدفش کارکردن بود ورسیدن به استقلال تا اینکه روزی کسی خبر آمدن جوانی به عنوان خواستگار را به او داد روز خواستگاری ، آینده ای که آن مرد جوان برایش ترسیم میک رد زیبا بود ؛ به این نتیجه رسید سرانجام به بهترین مرحله زندگیش رسیده و درهای خوشبختی به رویش باز شده است ، مرد به هر شرطی رضایت می داد و مهمترینش ؛ اشتغال به کار بود که مرد بدون هیچ اعتراضی رضایت خود را مبنی بر کارکردن یا ادامه تحصیل اعلام داشت . + نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388 4:19 بعد از ظهر توسط نگین |
روابط جنسی در عربستان پیش از اسلام به تعدد زوجات ، تکرار طلاق ، وصلت های آزاد ، مقاربت اشتراکی ، برده داری و هم بستر شدن با کنیزکان گسترده می شد . سوگند ، نفرین ، غرامت ، تعیین حکم دیه برای تخفیف در نزاع های خونین و پایان دادن جنگ بین دو قبیله هم از دیگر مشخصه های این جامعه بدوی بود . جامعه ای که ارتباطش با دنیای خارج از طریق عراق ساسانی و سوریه بیزانسی برقرار می شد آنهم از طریق بازرگانی و تجارت . در کتاب " درآمدی بر فقه اسلامی " نوشته "یوزف شاخت" که به تازگی توسط انتشارات" گام نو" منتشر شده ، به خوبی می توان سیر تحول نظام حقوقی و فقهی اسلام را مشاهده کرد . نویسنده در ابتدا با ارائه تحلیلی از وضعیت جامعه اعراب مکه و مدنی و نظام بسیار ابتدایی حقوقی آنها به عصر پیامبر می رسد :" تشریع محمد (ص) ، بدعتی بود در عربستان . انگیزه کمی برای تغییر حقوق رایج داشت . هدفش این بود که به انسان ها بیاموزد چگونه رفتار کنند ، چه چیزی را انجام دهند و از چه چیز پرهیز کنند ." با خواندن این کتاب روش اصلاحگری دینی پیامبر اسلام به خوبی در مقابل چشم خواننده قرار می گیرد . در واقع اسلام با پذیرش واژه های حقوقی جامعه اعراب آن روز ، بسیار ماهرانه معانی و روش استفاده کردن از آنها را دگر گون کرد . برای همین در قرآن رد این سنت اعراب را می توان به خوبی مشاهده کرد . "وقتی قران بارها نسبت به چگونگی رفتار با زنان و کودکان ، طفل یتیم ، خویشاوندان و وابستگان و بردگان ، تاکید می کند ، برای قوام بخشیدن به خانواده که در آن زمان به شدت آسیب پذیر شده بود ، است . عمده مجازاتی هم که قران برای متخلفان تعیین می کند ، اخلاقی اند . برای همین شراب خواری ، بازی قمار و ربا بدون تعیین کیفر ، تحریم شده اند و اینطور بیان شده که جزای آنها در جهنم خواهد بود . " بر اساس عقیده" یوزف شاخت " علل عمده تشریع قرآنی در این موارد در وهله نخست نارضایتی از اوضاع حاکم ، تمایل به اصلاح وضع زنان ، ایتام و ضعفا به طور کلی ، محدود کردن بی بندو باری جنسی و تحکیم پیوند زناشویی بود . اما در زمان خلفای بعد از پیامبر که همچنان کارهای اجرایی و قانون گذاری در اختیار آنها بود ، تغییراتی در این حقوق بوجود آمد . خلیفه اول پا را از دستوراتی که در قران با مجازات شلاق تشریع شده ، فراتر نهاد . به نظر نویسنده این کتاب گنجاندن سنگسار به عنوان کیفر روابط نامشروع جنسی ، که در قران بیان نشده و آشکارا از شریعت یهود گرفته شده ، به همین دوره بر می گردد . این کتاب چگونگی شکل گیری فقه سنی و شیعه را به خوبی تشریح می کند . جالبترین نکته این کتاب این است که تمام اصطلاحات حقوقی مشکل را به خوبی و روانی توضیح داده که این را می توان یکی از مزیت های ترجمه ان به قلم " یاسر میر دامادی " دانست . + نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388 6:27 بعد از ظهر توسط نگین |
یکی از مزایا یا معایب یا هرچیز که اسمش رو میذارید ِ دختر بودن اینه که همیشه شصت نفر آینه به ! :D دست ، فاطمه کچل سرشو میبست حالا یعنی چی ، یعنی این که خدا نکنه روزی
روزگاری مسلمون نشنوه کافر نبینه خدا به سر گرگ بیابون نیاره ، یه دختر
بخواد تصمیم بگیره ! هزار تا وکیل وصی پیدا میکنه . بابائه از اونور تز
میده ، داداشه از اینور تز میده ، مامانه یه تز دیگه میده ، عمه و عمو و
خاله و دایی و نوه خاله پسر عموی همسایه ( ! ) هم یه تز میده ، حالا اگر
دوست پسر هم داشته باشه که واویلا ! اگر چهار تا دوست ِ دیگه هم داشته
باشه که دیگه واویلا تر بیا و ببین ! چنان محشری به پا میشه که خود ِ
فاطمه کچل ِ مذکور میمونه که شگفتا ! من چقدر خاله خانباجی داشتم بعد
تا دهنشو باز میکنه که بگه نظر من ...یک میلیارد و دویست میلیون و صد و
بیست و دو ارتش ( کپی رایت بای سوسکی مانکن :دی ) جفت پا میرن تو حلقش که
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ، تو نمیدونی این جامعه
خونخواره جیزه ، میخوردت :Dبعد اینجا فاطمه میمونه و سر کچلش که مثلا میخواست به سلیقه خودش ببندتش تا حالا به این نکته توجه کردید که
اکثر عروسکا ، نود درصدشون منهای اونایی که حیوانات ِ اهلی و وحشین ،
دخترن ؟ یا توجه کردید که طبق قوانین شرعی و عرفی دختر باید بره بمیره ؟
توجه کردید که دختر حق تصمیم گیری نداره ؟ البته خوبیش اینه که چون دخترا
موجودات ظریف و لطیف و مامانی ئی هستن و خیلی هم گوگولین و نازک نارنجی واسه همین همیشه چل پنجاه نفر آدم دنبالشون راه میفتن تا
اگر ( زیاد این اگرو جدی نگیرید ! ) در امر خطیر تصمیم گیری به مشکل
برخوردن :Dبلافاصله براش تصمیم بگیرن و خودش عملا چیز بشه به قلم: آرمینای فقید!! (ادامه مطلب فراموش نشه!) + نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388 7:25 بعد از ظهر توسط سمانه |
یک دختر خانوم خوشگل و مودب رو در نظر بگیرین، تیپ زده و واسه دل خودش کلی خوشگل کرده و میخواد بره بیرون خرید کنه! خلاصه این دختر خانوم 16- 17 ساله، بعد از اینکه نیم ساعت جلوی آینه وقت تلف کرد، کیفش رو برمیداره و از خونه میره بیرون سر
کوچه اولین تاکسی که میرسه سوار میشه، راننده که یک مرد پنجاه ساله اس،
بدون توجه به موهای سفیدش، آینه رو به سمت دختر خانوم برمیگردونه و شروع
میکنه به چشم چرونی کردن! دختره که متوجه حرکات مرد شده، کلی حرصش میگیره
که کاش آرایش نمیکرد. خلاصه یه کم میترسه و مجبوری از ماشین پیاده میشه. خلاصه
این دختر خانوم بعد از کلی دنگ و فنگ میرسه به جایی که میخواست خرید کنه،
از قضا داداش یکی از دوستاش رو میبینه و پسره که خیلی باادب بوده،
محترمانه جلو میاد و با دختر دست میده و شروع میکنه به حال و احوال کردن!
دختره هم اول یه کم هول میکنه اما سعی میکنه با روی خوش جوابشو بده. - چقدر حرف میزنی تو پسر! الان یه آشنا منو تو خیابون ببینه چه خاکی به سرم بریزم! بعد من چجوری ثابت کنم تو داداش دوستمی!!! همون لحظه تو خیابون رو در نظر بگیرین، یک ماشین پژو نقره ای پشت چراغ قرمز مونده، یک خانوم مسن که آرایش غلیظی کرده، تقریبا دماغش رو چسبونده به پنجره ی صندلیش و داره بیرون رو نگاه میکنه! - ستاره بخدا دنیاس! ببین! دختر خانوم هجده نوزده ساله ای که عقب نشسته کمی وول میخوره و به پنجره نزدیک میشه تا دختر رو ببینه! - وای مامان راست میگی ها! داره با یک پسره حرف میزنه!! حالا شاید آشناس! دختر با حالت زننده ای ذوق میکنه و میخنده! زن مسن بازوی شوهرش رو که پشت فرمون نشسته تکون میده و میگه: - باقری ببین! دختر مهلا داره با یک پسره حرف میزنه! چه هرهر کرکری هم میکنه! چراغ سبز میشه و ماشین راه میفته، ستاره خانوم که عقب نشسته بود، پوزخندی به خاطر حرف های باباش رو لبش میاد و همون لحظه اس ام اسی رو سند میکنه با این مضمون: " akhe alan pishe maman babam hastam, nemitunam sohbat konam! barname farda ke sare jashe na? man be babam goftam tavalode doostame. una bavar kard hehe! lol" همون لحظه گوشی زن مسن زنگ میخوره، زن گوشیش رو از تو کیفش بیرون میاره و شروع میکنه به صحبت کردن: - الو؟ سلام نازی جون. خوبی؟ قربونت. نه بیرونم نمیتونم بیام مگه کیا هستن؟... بگو چی شده؟ دختر مهلا رو دیدم با یک پسره دست به گردن همدیگه (!!)... آره بابا، به جون خودت اگه دروغ بگم! یه هرهری هم میکرد که بیا ببین! آره عزیزم... باشه میبینمت. فعلا! بیست کیلومتر دورتر، زنی که اسمش نازی بود، گوشی تلفن رو قطع کرد و رفت پیش مهمون هاش! - ای بابا چرا چایی تون رو نخوردین؟ سرد شد که! بزار برم عوضش کنم. .... دنیا تو مهمونی نشسته و داره با دختر عموش ستاره گپ میزنه، زن عموش که زن مسنی هست میاد کنار دنیا میشینه و میپرسه: - خب دنیا خانوم... خوش میگذره؟ دنیا با لبخند جواب میده: - بله زن عمو خیلی ممنون! دنیا که گیج شده بود سعی میکنه فقط لبخند بزنه. همون لحظه مهلا، مامان دنیا وارد آشپزخونه میشه که کمی آب بخوره، مهناز که داشت میوه هارو مرتب میکرد، به محض اینکه چشمش به دختر خالش میفته، میوه ها رو ول میکنه و میره نزدیکش و سعی میکنه یه جوری سر بحث رو باز کنه! - مهلا جون چه خبرا؟ چرا با دنیا دیگه به من سر نمیزنین زیاد! مهلا
سری تکون میده و بدون اینکه آب بخوره از آشپزخونه بیرون میره. دخترش با
جمعی از دختران دیگه نشسته بودند و به مسئله ای میخندیدن! مهلا لحظه ای
دلش برای دختر خوشگل و ظریفش ضعف رفت. مهلا حتی زحمت صحبت کردن با دخترش را هم به خودش نداد به قلم: نیلوفر (ادامه مطلب فراموش نشه!) ادامه مطلب + نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388 4:9 بعد از ظهر توسط سمانه |
|