|
در اتاق امور سرپرستی دادسرا روزی نیست که هیاهوی بیوه زنی بلند نشود اینجا به امور کودکان صغیر رسیدگی می شود. معمولا وقتی کسی میمیرد صورت اموال و در آمد او در دادسرا حفظ می شود. یکبار نشد که آنجا بروم و شاهد فحاشیها و بی حرمتی هایی که در حق بیوه های جوان می شد نباشم. آنان درمانده و ناگزیر به دلایل مختلف به آنجا مراجعه می کردند و در همه حال شکایت از دشواری گذران زندگی بچه ها بود. اما کسی مشکل آنان را حل نمی کرد. به هرحال یک ساعت در اتاق امور سرپرستی به سر بردن کفایت می کرد که به ژرفای خیانتی که در مورد کلمه "داد" شده است پی ببری چون آنجا بخشی از دادسرا است. اغلب در راهرو باریک و شلوغ دادسرا به قدم زدن می پرداختم و چه درسها که نمی آموختم. آنروز ناگهان سرو صدا در گوشه ای از راهرو بالا گرفت من به طرف ازدحام رفتم ، همیشه در چنین مواقعی اتفاق تازه ای می افتاد. از وسط جمعیت راهی باز کردم و خود را وسط معرکه رسانیدم. دو پیرمرد روستایی را دیدم که با عده دیگر درگیر بگو مگو بودند، به خصوص یک پاسبان خیلی آشفته به نظر می رسید گمان کردم قضیه مثل همیشه این است که قصد زور گفتن به پیرمرد روستایی در میان است ولی وقتی سرو گوشی آب دادم دیدم اینبار مسئله فرق می کند.مردم به پیر مرد روستایی فحش میدادند:«پیرمرد بد مذهب،آخه آخر عمری چرا جنایت می کنی؟ یه پایت لب گوره خجالت نمی کشی،این بچه هنوز دهنش بوی شیر میده جای نبیره توست...» چشمم به دختر بچه نه ساله ریزه میزه ای افتاد. در حالی که لبه چادر رنگ و رو رفته اش را در دهانش می جوید گیج و حیران و بی خیال در دنیای خود سیر می کرد. معلوم بود که از جریانات چیزی حالیش نیست.او را آورده بودند تا اجازه قانونی بگیرند و شوهرش بدهند. به چهره بی گناه و بی خبر دخترک نگاهی کردم گویی قلبم را هزاران دست قوی با چنگال های تیز می چلانیدند. پیش رفتم از مرد روستایی جوانتری که پشت سر دخترک ایستاده بود پرسیدم:«دوماد کیه؟» مرد درحالی که گویا خجالت می کشد و می خواهد مرا دست به سر کند گفت:«اینجا نیست!» ولی مردی که بغل دست او ایستاده بود با عصبانیت گفت:« دروغ میگه خانم، همون پیرمرد ریشو و مُردنیه که پهلوی پدر دختره وایستاده...نه از خدا می ترسند، نه از بنده شرم دارند. چه آدمهایی هستند... میبینی خودشون هم خجالت می کشن بگن دوماد کیه!» دخترک به راحتی می توانست جای نوه نبیره پیرمرد باشد. صحنه را نمی شود با کلمات تصویرکرد فقط می بایست آن را دید. پیرمرد را که سر پیری هوس داماد شدن به کله اش زده بود، پدر را و دخترک را که بیخیال و مبهوت به هیاهو می نگریست. من می دانستم، شب قبل از خوشحالی خوابش نبرده که فردا به شهر خواهد رفت و الان تصور می کرد اگر شهر همین راهرو باریک و این هیاهو و فحش و بد و بیراه باشد چندان چنگی به دل نمی زند. مردم پی کار خود را گرفتند و سر انجام دادسرا هم اجازه ازدواج آنها را نداد اما مردی که کنار من ایستاده بود گفت:«کاری ندارد، فردا ملای ده در برابر یک کله قند طفلک معصوم را صیغه پیر مرد می کند. مگه نمونه های اون تو این خراب شده کم اند.» آنها به طرف پله ها به راه افتادند که دادسرا را ترک کنند . مرد جوانی که همراه آنان آمده بود و شرم داشت داماد را به من نشان دهد دست دخترک را گرفت که خدای ناکرده از پله ها نیفتد! (از نوشته های مرضیه احمدی) + نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387 6:46 بعد از ظهر توسط |
من حرف زیاد دارم.حرفایی که توی یه وبلاگ جا نمیشه.اما..
اول یه داستان می ذارم اینجا .(نوشته ی خودمه از روی یه واقعیت )(قسمت اول) وقتی که برگه ی نتیجه ی ازمایشش در دستان سفید و کشیده اش قرار گرفت چشم هایش به دنبال نتیجه ی ازمایش در حدقه می چرخید. ـ متاسفم خانم.به خاطر یه مشکل که از دوران تولد باشما بوده و از طرفی نقص در رحم شما نمی تونید بچه دار بشید.هیچ وقت این امکان وجود نداره مگر این که خدا کمکی بهتون بکنه. وقتی با عجله به طرف خانه اش می رفت در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود فکر می کرد که واکنش حمید چه خواهد بود.وقتی در خانه را باز کرد بوی عطر خوشی در فضای خانه پخش شده بود.چند بار حمید را صدا زد وبعد بی حوصله روی مبل افتاد.نیم ساعت بعد حمید به ارامی بیدارش کرد - فرزانه ،فرزانه خانم،بلند شو دیگه.یادت رفته امروز چه روزیه؟یه روز خیلی قشنگ.اگه گفتی؟ فرزانه فکری کرد و بعد اه از نهادش بلند شد.حمید با چه ذوقی صحبت می کرد : ـ فرزانه،یادته اول ازدواج بهت گفتم همون ماهای اول یه دختر خوشکل مثل خودت باید برام بیاری؟خب فعلا که خبری از دختر خوشکلم نیست ولی ایشالله تا شیش ماه دیگه روز تولدت یه دختر خوشکلم می اد تو دل مامانش مگه نه؟ فرزانه با ناراحتی اه کشید - حمید من نمی تونم یه دختر برات بیارم. - اهای دختر شیطون.دلیل نمیشه چون ایرونی هستی من بیچاره رو مسخره کنیا.راست می گن افغانی ها ساده اند .اصلا منو بگو که اومدم تورو گرفتم. - حمید من شوخی نمی کنم.تو همیشه خیلی خوب بودی.همیشه بین همه ی مردای کشورت که اصلا نمی دونستند زن و بچه چیه درخشیدی . - اره دیگه.برای این که بشه زن نازنازی ایرونی رو نگه داشت تا قهر نکنه بره پیش مامان باباش باید نازشو کشید دیگه. - حمید.من نمی تونم بچه دار بشم.حوصله ندارم . - اهان.شوخی جدیده نه؟ببینم خانم خوشکله نکنه الان حامله ای و می خوای غافلگیرم کنی؟ فرزانه به ناراحتی سرش را پایین انداخت و به طرف اتاق خوابش رفت.حمید که گویا متوجه شد هبود گفت: - واستا فرزانه.جدی می گی؟ -من شوخی ندارم حمید.اونم سر همچین مسئله ای. - پس تو بیخود کردی که روز خواستگاری قبول کردی که برام یه بچه ی خوشکل بیاری. - حمید،چه حرفی میزنی.من مگه می دونستم که اینطوری میشه؟چرا ازارم می دی؟ - ساکت! تو می دونستی و خودتو به من انداختی تا از اون محله ی گدانشیناتون پاشی بیای خارج کشور. فرزانه زهر خندی زد.«دختر دهاتی؟هه! محله فقر نشین؟خارج کشور؟افغانستان و این مردای پستشو هم میشه خارج کشور فرض کرد؟» - حمید.داری اشتباه می کنی.اگه این موضوع ناراحتت می کنه من از زندگیت می رم بیرون. - خب ،برو بیرون .فکر کردی می ام نازتو می کشم می گم به پات می شینم عشق من؟برو گورتو از زندگی من گم کن.دو ساعت دیگه که بر میگردم اینجا نباشی. در با صدای بلندی بسته شد.فرزانه به طرف تلفن رفت تا با تنها کسی که داشت صحبت کند.خواهری که در یکی از محله های فقیر نشین تهران زندگی می کرد و اوضاع خوبی نداشت. - الو فرناز ،سلام .خوبی؟ - سلام.اره خوبم. فرزانه اندوهی که در صدای سرد خواهرش بود حس کرد و پرسید - چیزی شده فرناز؟تو حالت خوبه؟ - چیز؟هه،اگه بشه حال منو خوب دونست. یه استخون سالم تو بدنم نمونده فرزانه.خوشبحالت که گذاشتی رفتی اونجا. - چرت و پرت نگو فرناز.الهی من بمیرم برای زخمات خواهر جون.منم اینجا وضع خوبی ندارم.اگه بدونی چه موجودات بی فرهنگی هستند مرد هاشون.این سرنوشت ماست عزیزم..پدر معتادی که به زور ادمو شوهر بده بهتر از این نمیشه. - الکی ادای این ادمای بیچاره رو در نیار فرزانه. تو شوهرت ولش کنی برات غش می کنه. مواد رسون بابا بوده که بوده..فعلا که ادم شده نشسته سر زندگیش..دوروز دیگه دوتا بچه هم میاد و زندگیتون گرم میشه.ولی من.. - ولی تو چی؟فرناز ،چیزی شده؟ - اره چیزی شده.نمی دونی چقدر اذیت میشم وقتی این فردوس می اد خونه.همیشه یه تن لش مثل خودشو می کشه تو خونه و بعدم هروقت پول مواد نداشته باشه منو .. - تورو چی فرناز؟چی داری میگی؟ - بس کـــــــن،تو قرار بود بیای و منم ببری.ولی نیومدی و گذاشتی بابا هرکاری دلش می خواد با من و سرنوشت من بکنه. - فرنازم.خواهرم.باور کن منم وضعیتم بهتر از تو نیست. - هیچی نگو .من باید برم.فردوس اومد خونه .مردیکه تنه شل. پاق! فرزانه با ناراحتی سرش را روی میز گذاشت.چقدر بد بود که او در اینجا تا بحال خوش بود و خواهر بیچاره اش در ان جا زجر می کشید. و حالا هم که او به وضعی بدتر از خواهرش دچار شده بود. دقایقی بعد در باز شد و حمید وارد خونه شد. - این خانم اسمش لیلاست.از این به بعد اینجا زندگی می کنه.تو هم اینجا می مونی و کمکش می کنی .می ذارم اسمم تو شناسنامت باشه که اواره نشی .اونم به خاطر دوستی که با پدرت دارم.تو هم همینجا می مونی و به لیلا کمک می کنی. - حمید چطور تونستی عرض دو ساعت برای من جانشین پیدا کنی؟مردشو تو و پدرمو ببره.مردشو تورو ببره. فرزانه با عصبانیت به صورت حمید تف کرد - اوهوی دختر نازنازی ایرونی..لیلا خانم خیلی وقته که هستن..ماله دو ساعت و یه ساعت نیست.لیلا تازه از کویت برگشته.خستست.لیلا وسایلتو بده فرزانه.فرزانه میری توی اتاقی که ماله مهموناست.وسایل لیلا رو هم بذار تو اتاق قبلیمون. لیلا عشوه ای امد و به حمید نگاه کرد - ولی اون وسیله که ماله من نیست حمید جون. حمید به لیلا نگاه کرد و زیر لب چیزی گفت.فرزانه که می دانست جز خانه ی حمید جای دیگری را ندارد و می دانست با بیرون رفتن از ان خانه چشم مردان گرسنه به دنبالش است بغضش را فرو داد و به طرف اتاقش دوید. + نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387 7:58 بعد از ظهر توسط مهتاب |
دو تا مطلب بی ارتباط با هم: مطلب یک امروز تو یه خبر خوندم که در افغانستان یه راننده به یه دختر تجاوز کرده و بعد یه مدت این قضیه خودشو بصورت حامله شدن دختر اشاره شده نشون میده.مادر و برادر دختر بعد از اطلاع از این قضیه از ترس رفتن آبروشون پیش همسایه ها! دختر اشاره شده رو به زور به یه جائی که فک کنم یه طویله! بوده میبرن و شکمشو بدون بیهوشی! با تیغ ریش تراشی!میبرند و بچه دختر رو در میارن و میکننش تو خاک تا بمیره،بعد از سر لطف! و بدون رعایت هیچ گونه آداب پزشکی با سوزن و نخ لحاف دوزی! شکم دخترو بخیه میزنند و همونجا رهاش میکنند و میرن! درست یادم نمیاد مدتش چند ساعت بوده یا دو سه روز،در هر صورت بعد یه مدت پدر دختر پیداش میکنه و به بیمارستان منتقلش میکنه که پزشکان گفتند بعلت اعمالی که مادر و برادرش روی دختر انجام دادند ممکنه شکمش به عفونت بسیار شدیدی مبتلا شده باشه که میتونه حتی مسبب مرگش بشه! طبیعتا این خبر برای هر کسی که ذره ای انسانیت یا وجدان داشته باشه مثل تلنگر که چه عرض کنم یه سیلی محکم میمونه اما گذشته از این من اولین چیزی که در ذهنم تداعی شد صحنه ای از یه فیلم بود که از دوستم گرفته بودم. اون فیلم که میگفتند واقعیه اینطور نشون میداد که سه مرد و یک زن بامید یافتن آدم خوارها بجنگلهائی که یادم نمیاد در کجای کره خاکی بود میرفتند و بالاخره انسانهائی رو پیدا میکردند که به نام آدمخوار معروفند و دقیقا شبیه انسانهای اولیه زندگی میکردند.در آخر آدمخوارها این چهار نفر رو هم میگرفتند و بطرز فجیعی میکشتند و تصاویری که در این فیلم پخش میشد بواسطه دوربین فیلمبرداری ای بود که از این افراد در اون جنگلها به جا مونده بود و بعدا در جستجوئی که برای یافتن این افراد ترتیب میدن پیداش میشه. اما صحنه ای که مد نظر منه اونجائی بود که نشون میداد یه گله زن آدمخوار ریخته بودن سر یه زن آدمخوار و البته حامله دیگه و با سنگ اینقدر زدند تو سرش تا مرد و بعد بچه شو درآوردند کردند زیر خاک تا بمیره. برام جالب بود که هنوز در بعضی جاهای دنیا بعضیا رافتاراشون شبیه انسانهای وحشی اولیه س! البته تو کشور ما اینطور رفتارا در مقایسه با بعضی کشورهای دیگه مثل افغانستان و یا حتی هند کمتر دیده میشه ولی حتی اینجا هم خیلی رفتارای زننده دیده میشه که خیلی خوبه اگه همچین تلنگرهائی باعث بشه یه کم بفکر بیفتیم و رفتارمون با زن ها و دخترهای خانواده مون مثل انسانهان متمدن باشه نه آدمخوارها! ------------------------------------------------------ مطلب دو اول اینو تو ذهن داشته باشید که تو واحد کناری ما یه دختر همسن و سال من وجود داره که در مقایسه با دخترای دیگه شاخ تر و البته شجاعتره! دو هفته پیش مادرم تعریف میکرد که تو یکی از واحدهای طبقه ما موش پیدا میشه!و مادر خانواده که بشدت ترسیده بوده با جیغ و داد و هوار دو روز تمام از همسر و دو تا پسراش که البته قد بلند و هیکلی هم هستن! خواهش میکرده موش اشاره شده رو که از زیر این میز به اون میز و از این زیر این تخت به اون تخت ویراژ میداده بکشند. هر چی از ایشون اصرار از پدر و پسرا انکار!بالاخره پدر راضی میشه که یه جارو دستش بگیره و به هر زوری شده اینقدر بندازه دنباله موشه تا موش قصه ما بطرف حمام خانه رهنمون بشه و اینام در حمام را باز میکنند و تا موشه میره تو حموم درو روش میبندن و موش اون تو میمونه!کانهو یک حیوان خیلی خطرناک را زندانی کرده اند! مادر خانواده که میبینه مردای خانواده هیچ کدام جرات کشتن موش رو ندارن از سر استیصال میره در خونه واحد روبروئیش(واحد کناری ما)و کلی درد دل میکنه از قضا اون دختر فوق الذکر هم کنار مادرش نشسته بوده و گوش میکرده که به زنه میگه کلید خونتونو بده به من دیگه کاریت نباشه! خلاصه میره تو خونه همسایه و اینقدر با پا و مگس کش!!میزنه تو سر موشه که مغزش میپاشه رو زمین! بعد که پدر خانواده میاد خونه و از قضیه مطلع میشه و شجاعت دختر همسایه
شونو با خودشو و پسراش مقایسه میکنه باین نتیجه میرسه که برای دختره
بخونه:"دخترا شیرن،مثل شمشیرن...پسرا بادکنکن،دست بزنی میترکن" + نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387 9:52 بعد از ظهر توسط علي |
+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387 3:57 بعد از ظهر توسط سمانه |
ایلنا:
به گزارش رويتر، جايزه زن سال 2008 را دختربچهاي يمني بهخود اختصاص
داد. نجود بهدليل طلاق از همسرش كه سي ساله از او بزرگتر بود اين جايزه
را دريافت كرد. بنا بر اين گزارش،
«كاندوليزا رايس»، وزير خارجه آمريكا و بازيكن تيم واليبال ساحلي «ميستي
ماي» و «هيلاري كلينتون»، بانوي اول پيشين آمريكا نيز نامزد دريافت اين
جايزه بودند. + نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387 10:11 بعد از ظهر توسط سمانه |
|