|
دخترک! دخترک شلاق خورد! دخترک اشکی نداشت! زوزه های زخم های مرگبارش،تمنای مرحم نداشت! دخترک سنگی بود، حقی نداشت! درکنار صاحب دیوانه اش، ادعای آدمیت هم نداشت! دخترک می دانست دخترک ها محکوم به اعدامند درحیاط خانه های خود و گرفتار قبور سردی هستند در زیر خاک باغچه های خود یا شبی نفسهایشان دزدیده میشود در زیر لحاف جهاز خود دخترک سنی نداشت او گناهی هم نداشت! دخترک در گوشه ای خوابیده بود شایدهم از پشت بام خانه اش افتاده بود درسیاهی تیغ تیزی بانگاهی سرد، گلویش را نوازش کرده بود دخترک در خون خود غلتیده بود شوهرش در عمق باغ، زیر خزان، تکه تکه چالش کرده بود دامنش آتش گرفت دخترک سوخته بود! بوی قلب سوخته و خون بیگناه در فضا پیچیده بود دخترک دیگر نبود! از زمان خلقتش زندگی هشدار بود! دخترک! به کسی تکیه مکن! غصه نخور!...ناله نکن! بوی خونت خبری در باد بود! مرگ تو هشدار بود! خود به پا می خیزیم! حق خود می گیریم! دخترک ها! جای ما خانه های قبر نیست! آغوش های سرد مرگ نیست! در تنگنای این سیاهی وقت خواب نیست! دخترک یه واقعیت تلخه که مادربزرگم شاهدش بوده و برام تعریف کرده. شاید به خوبی نتونستم چیزی رو که اتفاق افتاده تو این قالب وصف کنم. ولی این دخترک بود که باعث شد بفهمم چه حقی از زن ها و دخترهای ایران سلب شده! آزادی! و تا زمانی که زن آزاد نشه...جامعه به آزادی نمیرسه. وقتی یه زن که تنها حق سیاسیش یه برگ رای بود رو هم باطل کردند،دیگه چه انتظاری باید از این کشور داشت؟ کوچکترین حق سیاسی که زن تو همچین کشوری می تونست داشته باشه خیلی ساده نابود شد! + نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388 7:29 بعد از ظهر توسط شایسته |
مردی یک سال پس از
ازدواج به خاطر بدبینی به همسرش او را زیر ضربات مشت و لگد گرفت و با شکنجه
کشت. روزنامه اعتماد
(www.etemaad.ir) + نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388 10:58 قبل از ظهر توسط نگین |
چندین سال پیش بودند دخترانی که در ایران کارهایی انجام دادند که تا به آن زمان دیگری انجام نداده بود. کارهایی که دریچه های تازه ای به سوی فعالیت دختران باز کرد. ما بعضی از این اولین ها را پیدا کردیم. اولین هایی که خیلی زیاد هستند و این ها فقط بخش کوچیکی از اونهاست! * از شعر و شاعری اگر شروع کنیم اولین زن شاعر و ادیب ایران «آتوسا» مادر خشایار شاه بود که از مشوقان آموزش و پرورش در زمان خودش محسوب میشد. * اولین مدرسه را در پارس «ماندان» مادر کورش کبیر ساخت که در آن پسرها درس زندگی، تیر اندازی و سوارکاری ببینند. به نام خانم ها و به کام... . * «پوراندوخت» دختر خسروپرویز اولین دختری بود که به سلطنت رسید. * «انیس الدوله» همسر ناصر الدین شاه مخفیانه به اروپا رفت تا اولین ملکه ایرانی باشد که پا به اروپا می گذارد اما خبر آن به تهرانی های معتصب !! آن زمان رسید و مجبور شد زود برگردد. *اولین عکاس زن «اشرف السلطنه» بود که عکاسی را از شاهزاده مهمیراز آموخته بود. *اولین سفر نامه زنان را «زوجه میرزا خلیل» در سال 1104 به نظم سرود. او سفرنامه خود را از اصفهان به مکه و شام را به صورت مثنوس در 1300 بیت شعر سرود. * در سال 1336 در رشته باستان شناسی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد و برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت. «پروین برزین» اولین باستان شناس زن ایرانی! * اولین دخترانی که در مسابقات جهانی والیبال شرکت کردند؛ «ماری تیپ، مینا فتحی، روحی پندنواز» بودند که در سال 1337 وارد این مسابقات شدند. *«شهلا بزرگی» تنها زن خلبان در ایران است که گواهینامه خلبانی بازرگانی را گرفته و سرپرست اداره آموزش یکنواختی و مسئول عملیات آموزگاه خلبانی گلایدر است. * اولین زندانی سیاسی زن «راضیه شعبانی» است!! * در سال 1370 در رشته سرطان شناسی تخصص گرفت و همان سال هم اجازه اشتغال یافت. «دکتر سکینه پری» اویلن زن جراح ایرانی است. * اولین دختران چتر باز ایران هم در سال 1344 از ارتفاع 1200 پایی با چتر نجات به زمین فرود آمدند. این چهار نفر، «مهرانگیز زه فام، بهجت امامعلی زاده، مسیح مقدم، فریده خمسه ای» از اولین فارغ التحصیلان آموزشگاه غیر نظامی چتر بازی باشگاه هواپیمایی ایران بودند. * «فخری رستگار» در سال 1319 به عنوان اولین زن کارمند به مجلس شورای ملی پا گذاشت و کارشناس فنی کتابداری مجلس شد. * اولین دختری که در ایران دست به اختراع و اکتشاف زد «حمیرا هوشمند» بود که مولتاژ استخوان را در 1366 اختراع نمود. * «نکتار پاباریان آندروف» اولین دختری بود که در ایران دیپلم ریاضی گرفت و شاگرد اول هم شد و اولین رن معمار ایرانی نام گرفت. * «مهرانگیز دولتشاهی» اولین سفیر زن ایرانی است. * «منیژه گرجی» اولین زنی که بعد از انقلاب به مجلس خبرگان راه یافت. * اولین زن هواشناس «ژینوس نعمت» که به ریاست اداره تحقیقات و بررسی آن شبکه انتخاب شد. * و اولین مدرسه دخترانه در ایران در سال 1324 به نام «دوشیزگان» توسط «بی بی خانم وزیر اف» تاسیس شد.
+ نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 4:29 بعد از ظهر توسط سمانه |
ای نهال آرزو خوش زی که بار آورده ای
غنچه بی باد صبا ،گل بی بهار آورده ای باغبان تو را امسال سال خرمی ست
زین همایون میوه کز هر شاخسار آورده ای غنچه ای زین شاخه ما را زیب دست و دامن است
همتی ای خواهران تا فرصت کوشیدن است پستی نسوان ایران جمله از بی دانشی است مرد یا زن
،برتری و رتبت از دانستن است زین چراغ معرفت کامروز اندر دست ماست
شاهراه سعی و اقلیم سعادت روشن است به که هر دختر بداند قدر علم آموختن تا نگوید کس پسر هشیار و دختر
کودن است زن ز تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری
برنکرد از ما کسی زین خواب بی دردی سری از چه نسوان از حقوق خویش بی بهره اند نام این قوم از چه دور افتاده از هر دفتری دامن مادر نخست آموزگار کودک است
طفل دانشور کجا پرورده نادان مادری با چنین درماندگی از ماه و پروین بگذریم گر
که ما را باشد از فضل و ادب بال و پری + نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388 3:44 بعد از ظهر توسط نگین |
من مادرم، من خواهرم، من همسری صادقم، من يک زنم!
زنی از دهکوره های مرده ی جنوب...زنی که از آغاز با پای برهنه دویده است سرتاسر خاک تف کرده ی دشت ها را. من از روستاهای کوچک شمالم...زنی که از آغاز در شالیزار و مزارع چای تا نهایت توان گام زده است. من از ويرانه های دور شرقم...زني که از آغاز با پای برهنه، عطش تند زمين را در پي قطره ای آب درنورديده است. زني که از آغاز با پای برهنه همراه با گاو لاغرش در خرمن گاه، از طلوع تا غروب...از شام تا بام، سنگيني رنج را لمس کرده است. من يک زنم! از ايلات آواره ی دشت ها و کوه ها... زني که کودکش را در کوه به دنيا مي آورد و بزش را در پهنه ی دشت از دست مي دهد و به عزا مي نشيند. من يک زنم ! کارگری که دست ها یش ماشين عظيم کارخانه را به حرکت درمي آورد و هر روز تواناييش را دندانه های چرخ ريزريز مي کنند پيش چشمانش! زني که از عصاره ی جانش پروارتر مي شود لاشه ی خوانخوار و از تباهي خونش افزونتر مي شود سود سرمايه دار. زني که مرادف مفهومش در هيچ جای فرهنگ ننگ آلود شما وجود ندارد!!! که دست هایش سپيد، قامتش ظريف، که پوستش لطیف و گيسوانش عطرآگين باشد. من يک زنم با دست هايي که از تيغ برنده ی رنج هازخم ها دارد. زني که قامتش از نهايت بي شرمي شما در زير کار توان فرسای، آسان شکسته است...زنی که پوستش آیینه ی آفتاب کویر است و گیسوانش بوی دود می دهد. من زني آزاده ام، زني که از آغاز پابه پای رفيق و برادرخود، دشت ها را درنورديده است. زني که پرورده است بازوی نيرومند کارگر، و دستهای پرقدرت دهقان را...من خود کارگرم، من خود دهقانم! تمامی قامت من نقش رنج و پيکرم تجسم کينه است. چه بی شرمانه است که به من می گویید رنج گرسنگی ام خیال، و عریانی تنم رویاست. من يک زنم زني که مرادف مفهومش در هيچ جای فرهنگ ننگ آلود شما وجود ندارد!!! زني که در سينه اش دلي آکنده از زخم های چرکين خشم است زني که در چشمانش انعکاس گل رنگ گلوله های آزادی موج مي زند زني که دستانش را کار ، برای گرفتن سلاح پروده است. از : مرضیه احمدی اسکویی. + نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387 5:20 بعد از ظهر توسط شایسته |
بعد از مدت ها برگشتم . بنا به دلایلی نبودم و دوست نداشتم پست بدم ولی الان برگشتم اونم با یه موضوع جدید . یه چیزی که هممون تویه جامعه داریم لمسش می کنیم . حال یکی کم تر و یکی بیشتر . ... یه دختر ایرانی از وقتی که به دنیا می یاد مشکلات زندگیش هم باهاش به دنیا می یان . مشکلاتی که تا آخره عمرش باهاشن و تنها جرم همه ی اونا هم دختر بودنشونه . سخته خیلی سخته که از وقتی که به دنیا بیای تحت مالکیت یه نفر دیگه به اسمه یه مرد باشی ... خیلی سخته وقتی به دنیا می یای همه به چشمه یه ضعیفه نگات کنن و خیلی سخته که بدونی هم جنسایه تو تویه زمان های قدیم تر از تو چه وضعیتی داشتن ... وقتی بزرگتر میشی و تازه داری معنایه جنسیت رو یاد میگیری همراه با این درک جنسیتی این رو هم تو مغزه تو فرو می کنن که تو مثه یه پسر نیستی ! تو آزاد نیستی ! از همون اول بهت یاد می دن کلمه ی پسر مساوی با خوشی و تفریحه و کلمه ی دختر یعنی مورد تملک کسی بودن و کار و کار و کار ! اونم یه کار خفت بار و بدون دستمزد ( البته دستمزد داره ها ولی دستمزدش تحقیرو بدبختیه !) بزرگتر میشی ... میرسی به دوران راهنمایی . پسرایه همسن و ساله خودتو میبینی که همیشه دنباله تفریحو شادی هستن ... همیشه دنباله اینن که از بهتر و بهترین تفریح یکیشو انتخاب کنن ولی تو چی ؟ تو انتخاب که نداری هیچی باید بشینی گریه کنی و از خدا بخوای یه تفریح ساده بذاره جلویه پات ... تویه مدرسه هم تنها چیزی که سعی می کنن بهت یاد بدن تویه کتابایه درسی فقط اینه که بفهمی دختر تو زندگی هیچ حقی نداره ... تویه تک تک صفحاته کتابت با هر آموزشی که می خوای ببینی بهت می فهمونن مرد باید بیرون از خونه کار کنه و تفریح کنه و تو تویه خونه جون بکنی و آخرش هم بهت می گن که از این زندگیه کوفتی که متعلق به تو هم هست هیچ حقی نداری ! بزرگتر از این میشی ... میرسی به دورانه دبیرستان ... وضعیت کتابا بدتر میشه خیلی بدتر ! دیگه حالا تو میفهمی که کتابات چه جوری جهت گیرانه علیه تو و زندگیت نوشته شدن ! تازه داری معنایه خیلی چیزا رو درک می کنی ... و بدتر از همه این که میفهمی باید در مقابل این همه ظلم سکوت کنی چون در غیر این صورت پاداش تو مرگه !!! تازه می تونی درک کنی که تویه این جامعه استعدادای تو لگد مال میشه ... می فهمی حقه شکوفا کردن استعدادات و نداری چون دختری ... و چیزی که بیشتر از همه عذابت می ده اینه که با این وجود همیشه تویه تاریخت بهت بگن کارای بزرگ ماله مردا بوده ... آخه آدمایه احمق کدومتون جلویه زنان رو باز گذاشتین تا پیشرفت کنن ؟! چرا ؟! چرا این همه ظلم ؟ یه دختر دبیرستانی وقتی می فهمه کنکور چیه ... تلاش می کنه ! درس می خونه ... با خودش می گه اشکالی نداره عوض اینکه من تفریحی ندارم بهتر از یه پسر می تونم درس بخونم ... آره من به جایه تفریح کردن به آرزوهایه بزرگم فکر میکنم ... ولی ... نتایج کنکورش می یاد ... میره تویه دانشگاه می بینه اون با رتبه ی 200 تویه رشته ی داروسازی درس می خونه و یه پسر با رتبه ی 2000 !!! حتی کسی بهش اعلام نکرده بود که سهمیه ی جنسیتی تویه این کشوره به اصطلاح بدون تبعیضش وجود داره !!!می فهمه حتی تلاشش با تلاشه یه پسر قابل قیاس نیست و با این وجود بازم لقب ضعیفه رو بهش می دن ... تویه این سنه که تازه به یه دختر یه خورده آزادی می دن و جالب تر اینه که انتظار دارن عقده ای هم نشه ! اخه آدمای احمق یکی که 18 سال تویه قفس بوده حالا که اجازه پیدا کرده قفسشو بزرگتر کنه خب خودشو گم نمی کنه ؟! البته نمی گم همه ولی با این کارای والدینش و جامعش نباید ازش انتظار داشته باشن که معصوم ترین موجوده عالم باشه ! حالا دیگه بزرگتراش می خوان براش آستین بالا بزنن ... حالا اگه اون بدبخت خیلی شانس بیاره به خودشم اجازه ی دخالت تویه زندگیشو می دن ! اگر نه که باید تن به خیلی چیزا بده ... ازدواج می کنه ! اونم چه ازدواجی ... تمام قوانین علیه اونه ... اون حتی صاحب بچه ای که 9 ماه تو شکمش بزرگش کرده نیست !!! اون ولیه بچش به حساب نمی یاد ! هر ظلمی که بهش بشه حقه هیچ حرفی رو نداره چون بازم در تملکه یه مرد دیگه است ! ( در مورد قانون تا حالا خیلی چیزا گفته شده تویه همین وبلاگ فکر نکنم زیاد نیاز به توضیح باشه ...) تویه ایران عشق واسه دختر یه گناهه ... یه دختر حق نداره عاشق بشه ... اگه عاشق بشه روش لقب بدکاره یا خیلی چیزایه بده دیگه می ذارن ! باید همیشه عشق و تو وجودش بکشه ... فکر کنید یه دختر که عاشق یه پسر می شه هم از طرف معشوقش ضربه می خوره و هم از طرفه جامعه ... و با همه ی این چیزا به جایه تشکر از تو به خاطر تحمل این همه سختی تنها چیزی که بهت می گن اینه که دختر امروز زیاده خواه شده ! بهت بگن تو تویه این جامعه هیچ کار نمی کنی و توقع هم داری !!! و حتی وقتی بخوای حداقل در باره ی این موضوع ( نابرابری ) صحبت کنی بهت بگن داری جامعه رو متشنج می کنی !!! شما پسرایی که الان دارید این متنو می خونید ... واسه یه بار هم که شده تصور کنید که همچین وضعیتی داشته باشید ... چه حسی خواهید داشت ؟! می تونید زندگی کنید ؟! پس قبل از نظر دادن واسه این پستم و نثار کردن فحشای آبدار به من و پستام یه خورده فکر کنید و سعی کنید با این همه ظلم مبارزه کنید نه این که ترویجش کنید ... و در آخر هر کجایه نوشتم که فکر می کنید که اغراقه یا وجود نداره رو بهم بگید تا مثالش و براتون بیارم ... هم از تویه کتابایه مختلف هم از تویه زندگیه دخترایه ایرانی... !!! + نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387 1:46 بعد از ظهر توسط نگین |
نه فقط اینو ببینید! تغییر برای برابری شیرین مومنی گیتی پورفاضل فارغ التحصیل از دانشگاه تهران در رشته حقوق قضائی و حقوق بین الملل است. وی که پروانه وکالت خود را در 30 فروردین 1356 دریافت نموده است در همانسال برای ادامه تحصیل به همراه دو فرزندش به فرانسه مسافرت می نماید، ولی بدلیل مصادف شدن سفر ایشان با جریانات انقلاب و درپی آن عدم امکان ارسال ارز به آن کشور ، ناچار به بازگشت به ایران می شود .... + نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387 11:15 بعد از ظهر توسط مهتاب |
پیس پیس.خانومی یه
لحظه بیا اینور. ـ گمشو پسره ایکبیری. ـ بیا دیگه ناز نکن خوشگله. یه امشب میخوامت. ـ خفه شو مرتیکه عوضی تا جیغ نزدم. ـ هه اینو! مگه تو، تو این کشور زندگی نمیکنی خوشگل
من؟ اینجا تو حنجره تو جر هم بدی هیشکی نمیاد کمکت. حالا مثل یه دختر خوب سوار شو. ـ میگم برو عقب وگرنه جیغ میکشم همه محل بریزن سرتا... ـ بچه ها بگیرینش... سه تا پسر میریزن سر دختره و میکشنش تو ماشین. دختره
شروع میکنه به جیغ زدن و کمک خواستن. چند نفر عابر که داشتن رد میشدن سریع گذشتن تا
شاهد درگیری نباشن. دختری که از ترسش سریع رفته بود سر کوچه رو به یه مرده گفت: آقا
چرا کمکش نمیکنی؟ ـ مگه دیوونه شدم؟ میخوای بزنن بکشن منو؟ بیا بریم از اینجا. نری
نزدیکا! و کشون کشون دختره رو میبره. یه پسر کوچولو از مامانش پرسید: مامانی چرا هیشکی کمکش
نمیکنه؟ ـ ولش کن مامانی مگه خواهر توئه که براش دل میسوزونی؟ به
ما چه ربطی داره؟ ،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛، مجلس ترحیم یه پسره. مادرش داره با گریه و زاری
داستانش رو برای بقیه تعریف میکنه: - دید چند نفر مزاحم یه دختره شدن.غیرتی شد رفت جلو
با پسرا درگیر شد.نامردا با یه چاقو گلمو پر پر کردن.چقدر بهش گفتم نرو جلو.چقدر
گفتم بیخود تو هر چیزی دخالت نکن. آخه پسر حسابی دختر مردم به تو چه ربطی داشت؟ چشمشون
کور دنده شون نرم خودشون مواظب دخترشون هستن. بهش گفتم خودتو درگیر نکن. بالاخره یکی
میاد نجاتش میده. رفت جلو...این شد عاقبتش. گلم پر پر شد. پسر رو ازم گرفتن خدا
ازشون نگذره... مادر دیگری زیر گوش پسرش زمزمه کرد: - دیدی بهت میگم دخالت نکن؟عاقبتش همینه دیگه. تو این
دوره زمونه غیرت سیری چنده؟ همون دختری که اون روز سر خیابون بود اینا رو میشنوه
و بغض میکنه. سرش رو تکون میده و به حال خودش و همجنساش تاسف میخوره. ؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛، ـ ولم کن. به خدا یه چک میزنم تا دماوند مست و ملنگ
بریا. ـ قربون صفات. من مرده همون چکتم. بزن برات بمیرم. ـ تو رو خدا یکی به دادم برسه.عجب آدم آشغالی هستی تو... دختره این رو میگه و کیفش میکوبه تو سر یارو. طرف
عصبانی میشه و دست دختره رو میگیره. ـ ولش کن مرتیکه بی پدر و مادر. میگم ولش کن تا ننه
تو به عزات ننشوندم. یه دختر دیگه میاد و محکم با کیفش میزنه به کمر پسره
و پرتش میکنه تو جوب. یارو سرش میخوره به لبه جوب و بیهوش میشه. ـ مـ...مـ...مردش! کشتیش دختر... ـ دیوونه نمرده فقط بیهوش شده. قبل از این که به هوش
بیاد بدو بریم که من کشته مرده غیرت مردای این کوچه بازارم. ... مستندِ مستنده.خودم به عنوان شاهد درجه یک همه این
صحنه ها رو دیدم.و تنها کاری که تونستم بکنم تاسف خوردنه.فقط و فقط تاسف... میگم که،من کشته مرده غیرت مردای این کوچه بازارم... <به قلم آرمنیای فقید! :D > + نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387 8:18 بعد از ظهر توسط سمانه |
در اتاق امور سرپرستی دادسرا روزی نیست که هیاهوی بیوه زنی بلند نشود اینجا به امور کودکان صغیر رسیدگی می شود. معمولا وقتی کسی میمیرد صورت اموال و در آمد او در دادسرا حفظ می شود. یکبار نشد که آنجا بروم و شاهد فحاشیها و بی حرمتی هایی که در حق بیوه های جوان می شد نباشم. آنان درمانده و ناگزیر به دلایل مختلف به آنجا مراجعه می کردند و در همه حال شکایت از دشواری گذران زندگی بچه ها بود. اما کسی مشکل آنان را حل نمی کرد. به هرحال یک ساعت در اتاق امور سرپرستی به سر بردن کفایت می کرد که به ژرفای خیانتی که در مورد کلمه "داد" شده است پی ببری چون آنجا بخشی از دادسرا است. اغلب در راهرو باریک و شلوغ دادسرا به قدم زدن می پرداختم و چه درسها که نمی آموختم. آنروز ناگهان سرو صدا در گوشه ای از راهرو بالا گرفت من به طرف ازدحام رفتم ، همیشه در چنین مواقعی اتفاق تازه ای می افتاد. از وسط جمعیت راهی باز کردم و خود را وسط معرکه رسانیدم. دو پیرمرد روستایی را دیدم که با عده دیگر درگیر بگو مگو بودند، به خصوص یک پاسبان خیلی آشفته به نظر می رسید گمان کردم قضیه مثل همیشه این است که قصد زور گفتن به پیرمرد روستایی در میان است ولی وقتی سرو گوشی آب دادم دیدم اینبار مسئله فرق می کند.مردم به پیر مرد روستایی فحش میدادند:«پیرمرد بد مذهب،آخه آخر عمری چرا جنایت می کنی؟ یه پایت لب گوره خجالت نمی کشی،این بچه هنوز دهنش بوی شیر میده جای نبیره توست...» چشمم به دختر بچه نه ساله ریزه میزه ای افتاد. در حالی که لبه چادر رنگ و رو رفته اش را در دهانش می جوید گیج و حیران و بی خیال در دنیای خود سیر می کرد. معلوم بود که از جریانات چیزی حالیش نیست.او را آورده بودند تا اجازه قانونی بگیرند و شوهرش بدهند. به چهره بی گناه و بی خبر دخترک نگاهی کردم گویی قلبم را هزاران دست قوی با چنگال های تیز می چلانیدند. پیش رفتم از مرد روستایی جوانتری که پشت سر دخترک ایستاده بود پرسیدم:«دوماد کیه؟» مرد درحالی که گویا خجالت می کشد و می خواهد مرا دست به سر کند گفت:«اینجا نیست!» ولی مردی که بغل دست او ایستاده بود با عصبانیت گفت:« دروغ میگه خانم، همون پیرمرد ریشو و مُردنیه که پهلوی پدر دختره وایستاده...نه از خدا می ترسند، نه از بنده شرم دارند. چه آدمهایی هستند... میبینی خودشون هم خجالت می کشن بگن دوماد کیه!» دخترک به راحتی می توانست جای نوه نبیره پیرمرد باشد. صحنه را نمی شود با کلمات تصویرکرد فقط می بایست آن را دید. پیرمرد را که سر پیری هوس داماد شدن به کله اش زده بود، پدر را و دخترک را که بیخیال و مبهوت به هیاهو می نگریست. من می دانستم، شب قبل از خوشحالی خوابش نبرده که فردا به شهر خواهد رفت و الان تصور می کرد اگر شهر همین راهرو باریک و این هیاهو و فحش و بد و بیراه باشد چندان چنگی به دل نمی زند. مردم پی کار خود را گرفتند و سر انجام دادسرا هم اجازه ازدواج آنها را نداد اما مردی که کنار من ایستاده بود گفت:«کاری ندارد، فردا ملای ده در برابر یک کله قند طفلک معصوم را صیغه پیر مرد می کند. مگه نمونه های اون تو این خراب شده کم اند.» آنها به طرف پله ها به راه افتادند که دادسرا را ترک کنند . مرد جوانی که همراه آنان آمده بود و شرم داشت داماد را به من نشان دهد دست دخترک را گرفت که خدای ناکرده از پله ها نیفتد! (از نوشته های مرضیه احمدی) + نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387 6:46 بعد از ظهر توسط شایسته |
من حرف زیاد دارم.حرفایی که توی یه وبلاگ جا نمیشه.اما..
اول یه داستان می ذارم اینجا .(نوشته ی خودمه از روی یه واقعیت )(قسمت اول) وقتی که برگه ی نتیجه ی ازمایشش در دستان سفید و کشیده اش قرار گرفت چشم هایش به دنبال نتیجه ی ازمایش در حدقه می چرخید. ـ متاسفم خانم.به خاطر یه مشکل که از دوران تولد باشما بوده و از طرفی نقص در رحم شما نمی تونید بچه دار بشید.هیچ وقت این امکان وجود نداره مگر این که خدا کمکی بهتون بکنه. وقتی با عجله به طرف خانه اش می رفت در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود فکر می کرد که واکنش حمید چه خواهد بود.وقتی در خانه را باز کرد بوی عطر خوشی در فضای خانه پخش شده بود.چند بار حمید را صدا زد وبعد بی حوصله روی مبل افتاد.نیم ساعت بعد حمید به ارامی بیدارش کرد - فرزانه ،فرزانه خانم،بلند شو دیگه.یادت رفته امروز چه روزیه؟یه روز خیلی قشنگ.اگه گفتی؟ فرزانه فکری کرد و بعد اه از نهادش بلند شد.حمید با چه ذوقی صحبت می کرد : ـ فرزانه،یادته اول ازدواج بهت گفتم همون ماهای اول یه دختر خوشکل مثل خودت باید برام بیاری؟خب فعلا که خبری از دختر خوشکلم نیست ولی ایشالله تا شیش ماه دیگه روز تولدت یه دختر خوشکلم می اد تو دل مامانش مگه نه؟ فرزانه با ناراحتی اه کشید - حمید من نمی تونم یه دختر برات بیارم. - اهای دختر شیطون.دلیل نمیشه چون ایرونی هستی من بیچاره رو مسخره کنیا.راست می گن افغانی ها ساده اند .اصلا منو بگو که اومدم تورو گرفتم. - حمید من شوخی نمی کنم.تو همیشه خیلی خوب بودی.همیشه بین همه ی مردای کشورت که اصلا نمی دونستند زن و بچه چیه درخشیدی . - اره دیگه.برای این که بشه زن نازنازی ایرونی رو نگه داشت تا قهر نکنه بره پیش مامان باباش باید نازشو کشید دیگه. - حمید.من نمی تونم بچه دار بشم.حوصله ندارم . - اهان.شوخی جدیده نه؟ببینم خانم خوشکله نکنه الان حامله ای و می خوای غافلگیرم کنی؟ فرزانه به ناراحتی سرش را پایین انداخت و به طرف اتاق خوابش رفت.حمید که گویا متوجه شد هبود گفت: - واستا فرزانه.جدی می گی؟ -من شوخی ندارم حمید.اونم سر همچین مسئله ای. - پس تو بیخود کردی که روز خواستگاری قبول کردی که برام یه بچه ی خوشکل بیاری. - حمید،چه حرفی میزنی.من مگه می دونستم که اینطوری میشه؟چرا ازارم می دی؟ - ساکت! تو می دونستی و خودتو به من انداختی تا از اون محله ی گدانشیناتون پاشی بیای خارج کشور. فرزانه زهر خندی زد.«دختر دهاتی؟هه! محله فقر نشین؟خارج کشور؟افغانستان و این مردای پستشو هم میشه خارج کشور فرض کرد؟» - حمید.داری اشتباه می کنی.اگه این موضوع ناراحتت می کنه من از زندگیت می رم بیرون. - خب ،برو بیرون .فکر کردی می ام نازتو می کشم می گم به پات می شینم عشق من؟برو گورتو از زندگی من گم کن.دو ساعت دیگه که بر میگردم اینجا نباشی. در با صدای بلندی بسته شد.فرزانه به طرف تلفن رفت تا با تنها کسی که داشت صحبت کند.خواهری که در یکی از محله های فقیر نشین تهران زندگی می کرد و اوضاع خوبی نداشت. - الو فرناز ،سلام .خوبی؟ - سلام.اره خوبم. فرزانه اندوهی که در صدای سرد خواهرش بود حس کرد و پرسید - چیزی شده فرناز؟تو حالت خوبه؟ - چیز؟هه،اگه بشه حال منو خوب دونست. یه استخون سالم تو بدنم نمونده فرزانه.خوشبحالت که گذاشتی رفتی اونجا. - چرت و پرت نگو فرناز.الهی من بمیرم برای زخمات خواهر جون.منم اینجا وضع خوبی ندارم.اگه بدونی چه موجودات بی فرهنگی هستند مرد هاشون.این سرنوشت ماست عزیزم..پدر معتادی که به زور ادمو شوهر بده بهتر از این نمیشه. - الکی ادای این ادمای بیچاره رو در نیار فرزانه. تو شوهرت ولش کنی برات غش می کنه. مواد رسون بابا بوده که بوده..فعلا که ادم شده نشسته سر زندگیش..دوروز دیگه دوتا بچه هم میاد و زندگیتون گرم میشه.ولی من.. - ولی تو چی؟فرناز ،چیزی شده؟ - اره چیزی شده.نمی دونی چقدر اذیت میشم وقتی این فردوس می اد خونه.همیشه یه تن لش مثل خودشو می کشه تو خونه و بعدم هروقت پول مواد نداشته باشه منو .. - تورو چی فرناز؟چی داری میگی؟ - بس کـــــــن،تو قرار بود بیای و منم ببری.ولی نیومدی و گذاشتی بابا هرکاری دلش می خواد با من و سرنوشت من بکنه. - فرنازم.خواهرم.باور کن منم وضعیتم بهتر از تو نیست. - هیچی نگو .من باید برم.فردوس اومد خونه .مردیکه تنه شل. پاق! فرزانه با ناراحتی سرش را روی میز گذاشت.چقدر بد بود که او در اینجا تا بحال خوش بود و خواهر بیچاره اش در ان جا زجر می کشید. و حالا هم که او به وضعی بدتر از خواهرش دچار شده بود. دقایقی بعد در باز شد و حمید وارد خونه شد. - این خانم اسمش لیلاست.از این به بعد اینجا زندگی می کنه.تو هم اینجا می مونی و کمکش می کنی .می ذارم اسمم تو شناسنامت باشه که اواره نشی .اونم به خاطر دوستی که با پدرت دارم.تو هم همینجا می مونی و به لیلا کمک می کنی. - حمید چطور تونستی عرض دو ساعت برای من جانشین پیدا کنی؟مردشو تو و پدرمو ببره.مردشو تورو ببره. فرزانه با عصبانیت به صورت حمید تف کرد - اوهوی دختر نازنازی ایرونی..لیلا خانم خیلی وقته که هستن..ماله دو ساعت و یه ساعت نیست.لیلا تازه از کویت برگشته.خستست.لیلا وسایلتو بده فرزانه.فرزانه میری توی اتاقی که ماله مهموناست.وسایل لیلا رو هم بذار تو اتاق قبلیمون. لیلا عشوه ای امد و به حمید نگاه کرد - ولی اون وسیله که ماله من نیست حمید جون. حمید به لیلا نگاه کرد و زیر لب چیزی گفت.فرزانه که می دانست جز خانه ی حمید جای دیگری را ندارد و می دانست با بیرون رفتن از ان خانه چشم مردان گرسنه به دنبالش است بغضش را فرو داد و به طرف اتاقش دوید. + نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387 7:58 بعد از ظهر توسط مهتاب |
|
|||||||||||||||||||||||||||||